يغما شنيدم كه اين دوست عامى من ( حاجى محمّد اسمعيل ) مرا در دنيا رسوا و بدنام خواهد كرد . بعضى از اشعار و مكاتيب مردم را به نام من در دفتر و ديوان مىبرد و چندانكه ابرام و سوگند مىخورم از من نيست ، از دفتر خارج كن ، باور نمىدارد و در ضبط آنها حريصتر مىشود . »
در ابيات زير گويى شاعر ، به توصيف حال كسانى پرداخته كه از راههاى نامشروع مالى اندوخته و جمله را با نكبت و شوربختى از كف دادهاند :
در خانهء « دزد » آتشى افتاد شنيدم * زان گونه كه از آتش حسرت جگرم سوخت
رفتم كه ازو ، واقعه تحقيق نمايم * زد نالهء گرمى كه ز پا تا به سرم سوخت
گفت : آه در آن فرش و مس و ظرف و زر و سيم * با جمله بد و نيك متاع دگرم سوخت
زانجا شرر افتاد به خلوتگه خوابم * منديل و ردا ، خرقه و شال كمرم سوخت
اينها همه سهل است ، كز آن شعلهء سركش * ران خود و پاى زن و دست پسرم سوخت
جز چشم و دماغم كه به در رفت سلامت * اصناف ذخاير همه از خشك و ترم سوخت
از خانه ، پس آن شعله درآمد به طويله * افسار و جوال و جل و پالان خرم سوخت
گفتم : چو چنين است مده زحمت اطناب * بند يقه بگشا و بفرما : « پدرم سوخت » « 1 »
مراثى و نوحهسراييهاى يغما نيز جانسوز و مورد توجه پيروان مكتب تشيع است :
مىرسد خشك لب از شط فرات اكبر من * نوجوان اكبر من
سيلانى بكن اى چشمه چشم تر من * نوجوان اكبر من
كسوت عمر تو تا اين خم فيروزه نمون * لعلى آورد برون
گيتى از نيل عزا ساخت سيه معجر من * نوجوان اكبر من
تا ابد داغ تو اى زادهء آزاده نهاد * نتوان برد ز ياد
از ازل كاش نمىزاد مرا مادر من * نوجوان اكبر من
اين نوحه را هم به زبان رايج عامه و بسيار زيبا و تأثرانگيز ساخته است :
دلم از زندگانى سخت سيره * بميرم هرچه زودتر باز ديره
زنان را دل سراى درد و ماتم * تن مردان نشان تيغ و تيره
پسر در خون تپان ، دختر عزادار * برادر كشته و خواهر اسيره
به كام مادران لخت جگر خون * به حلق كودكان خوناب شيره
اسيران را بهجاى اشك و افغان * شرر در چشم و آتش در ضميره
هامش
( 1 ) . از صبا تا نيما ، پيشين ص 124 .