عرضه ده از من مسكين مشوش خاطر * عرضه ده از من غمگين پريشان احوال
كاى شهنشاه جهان داور دارا رايت * اى جهاندار جوان رستم سهراب دوال . . .
هيچ دانى كه چهسان رفت و چهسان مىگذرد * بر خلايق ز جفاى فلك كينه سگال ؟
غوريان را همه بر فرق ، معلّى ديهيم * لوليان را همه در ساق ، مرصع خلخال
سروران را همه بردند به غارت ثروت * بندگان را همه دادند به عزت اموال
طبل دولت بنوازند به نامش اكنون * آنكه مىبود شبوروز نديم طبّال . . .
رحم كن رحم بر آنكس كه در آتش بگداخت * از پس آنكه الم يافتى از باد شمال
خسروا ، تا كه بود سير مه و مهر به چرخ * نبود نيّر اقبال ترا بيم زوال
هست لازم به پسر ، خواستن كين پدر * خاصه بر چون تو پسر ، اى شه فرخنده خصال
وقت آن است كه از بخت شوى مستظهر * وقت آن است كه بر رزم كنى استعجال
آن سيه كاسه كه پا هشته بر ايوان اكنون * آن ستمپيشه كه بنشسته بر اورنگ الحال
بوديش سينهاى از سهم تو نالان چون نى * بوديش پيكرى از بيم تو لرزان چون نال
خلق اين خطه به راهت همهجانبازانند * ز صغير و ز كبير و ز نساء و ز رجال . . .
فتحعليخان در سال ( 1211 ه . ق ) به تهران آمد و در جشن جلوس فتحعليشاه ( 1212 ه . ق ) قصيدهء غرايى خواند كه پسند شاه افتاد « 1 » و هر روز كارش بالا گرفت تا لقب ملك الشعرايى يافت و عنوان « خان » و منصب احتساب الممالكى گرفت . چند سالى هم حكومت قم و كاشان داشت و بعد از حكومت دست كشيد و در التزام ركاب بود ، و زمانى هم به كليددارى آستانهء قم منصوب شد .
در اواخر سال ( 1223 ه . ق ) بيمارى و خشكسالى در قم افتاد و صبا با اجازه و فرمان شاه به تهران آمد . او از طرف شاه يك سفر به آذربايجان و يك سفر به تركستان مأموريت يافت و در سال ( 1288 ه . ق ) كه شاه براى شركت در جبههء جنگ ايران و روس عازم آذربايجان شد ، صبا همراه وى بود ، ولى در چند فرسخى زنجان بيمار شد و به تهران مراجعت كرد . در همين سفر بود كه هنگام مراجعت ، از شاه دستور يافت تا كتابى در بحر تقارب ( به وزن شاهنامه فردوسى ) به نام شاهنشاهنامه به نظم درآورد و صبا آن را در مدت سه سال « 2 »
هامش
( 1 ) . مطلع قصيده چنين بود :دو آفتاب كز آن تازه شد زمين و زمان * يكى به كاخ حمل شد يكى به گاه كيان( 2 ) .به سى سال اين پهلوانى سخن * كه آراست فردوسى انباز من
به گفتن من از فرشه خواستم * به سالى سه اين مايه آراستم