ز شحنهء شهر ، جان بردم به تزوير مسلمانى * مدارا ، گر به اين كافر نمىكردم چه مىكردم ؟
غزلى ديگر از يغما :
نگاه كن كه نريزد ، دهى چو باده به دستم * فداى چشم تو ساقى ، به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر * به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند * به وجه خير و تصدق هزار توبه شكستم
چنين كه سجده برم بىحفاظ پيش جمالت * به عالمى شده روشن كه آفتاب پرستم
كمند زلف بتى گردنم ببست به مويى * چنان كشيد كه زنجير صد علاقه گسستم
نه شيخ مىدهدم توبه و نه پير مغان مى * ز بسكه توبه نمودم ، ز بسكه توبه شكستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پى زلفش * كه در ميان دو درياى خون فتاده نشستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت * نشست و گفت : قيامت به قامتى است كه هستم
حرام گشت به « يغما » بهشت روى تو روزى * كه دل به گندم آدمفريب خال تو بستم « 1 »
( از غزليات و سرداريه يغما جندقى ، ص 83 و 84 )
يغما در نتيجهء دسايس و كارشكنيهاى دشمنان نتوانست در كاشان بماند و پس از سالها سير و سياحت در 80 سالگى به زادگاه خود بازگشت و روز ( 16 ربيع الثانى سال 1276 ه . ق ) در ده « خور » بدرود زندگى گفت .
يغما در مقام جمع و گردآورى منشآت و اشعار خود نبود ؛ يكى از دوستانش به نام حاج محمد اسمعيل دامن همت به كمر زد و آثار يغما را كه به گفتهء خود او « چون عقدى گسيخته بود و نقدى از كيسهء ضبط فرو ريخته ، پس از كدّ بسيار و جدّ بيشمار دريوزهكنان از هر بقعه ، رقعهاى و از هر شقّه ، حقّهيى اندوخته و به كلك ضبط در سلك ربط كشيد . » و آن همه را پس از مرگش پسر ارشد او ، ميرزا عبد الباقى طبيب ، به سعى و اهتمام اعتضاد السّلطنه وزير علوم و صنايع ، در مجلد بزرگى به قطع رحلى در سال ( 1283 ه . ق ) در تهران چاپ سنگى كرد . حاجى محمد اسمعيل مذكور كه مردى نيك نهاد ، ولى از فنون دانش بىبهره بود ، نهايت سعى و تلاش را به كار برد و در هرجا و از هركس كه نظم و نثرى مىديد و مىشنيد كه به ذوق و قياس خود گمان مىكرد از يغماست ، نسخهيى مىگرفت و اين مجموعه را سالها پنهان مىداشت .
سلطان محمد ميرزا سيف الدّوله از سلالهء قاجار كه مردى فاضل و از دوستان نزديك يغما بود ، در مقدمهيى كه بر ديوان خود نوشته مىگويد : « مكرر به گوش خود از زبان
هامش
( 1 ) . نگاه كنيد به فرهنگ دهخدا حرف ى شمارهء مسلسل 194 ص 213 .