اگر داد و بيداد ، داور شوند * بود داد ترياق و بيداد سَم
به مردى و نيروى بازو مناز * كه نازش به علم است و فضل و كرم
اگر تُهمتَم كرد نادان چه باك * از آن پس كه كور است و گنگ و اصم
ارزش علم و مقام عقل و استدلال
از مذهب خصم خويش بر رس * تا حق بشناسى از مزوّر
حجت نبود تو را كه گويى * من مومنم و جهود كافر
گويى كه صنوبرم و ليكن * زى خصم تو خارى او صنوبر
هشدار مدار خار كس را * مرغان همه را خبير بشمر
غره چه شدى به خنجر خويش * مرخصم تو را ده است خنجر
با خصم مگوى آنچه بر تو * معلوم نباشد و مقرر
*
گر خداوند قضا كرد كُنَه بر سر تو * پس گناه تو به قول خداوند تراست
خرد از هر خللى بست و زهر غم فَرَج است * خرد از بيم امان است و زهر درد شفاست
بيخرد گرچه رها باشد در بند بود * باخرد گرچه بود بسته چنان دانكه رهاست
حكمت آموز و كمآزار و نكو گوى و بدانك * روز حشر اينهمه را قيمت و بازار و بهاست
هركسى را زير اين چادر درون * خاطرجويانه راهى ديگر است
اينت گويد كردگار ما همه * چرخ و خاك و باد و آب و آذر است
وانت گويد كردگار نيك و بد * ايزد دادار و ديو ابتر است
نيست چيزى هيچ از اين گنبد برون * هرچه هست اينستكه يكسر ايدراست
كار يزدان صلح و نيكوئى و خير * كار ديوان جنگ و زشتى و شر است
*
گرگ است نيست مردم آنكس كه دادگر نيست * برتر ز داد ، از ايزد اندر جهان اثر نيست
بهتر ز بار حكمت بَر شاخِ نفس بَر نيست * خوشتر ز نفسِ دانا زى عاقلان شكر نيست
بگريز از آنكه فخرش جز اسب و سيم و زر نيست * ورچه سرا ندارد آن دان كه جز بقر نيست
بعضى گويند ناصر خسرو به روز حشر معتقد نبود و اين قطعه را از او مىدانند :
مردكى را به دشت گرگ دريد * زو بخوردند كركس و زاغان
اين يكى ريد بر سَرِ كهسار * وان ديگر ريد بر سر چاهان
اينچنين كس به حشر زنده شود * تيز بر ريش مردك نادان