تعاليم اجتماعى ناصر خسرو
ز دانش زنده مانى جاودانى * ز نادانى نيابى زندگانى
جهالت ظلمت جان و جهانست * بَرِ اهل دل اين معنى عيانست
چو عهدى با كسى كردى بجا آر * كه ايمانست عهد ، از خويش مگذار
خرد بهتر بود از زر كه دارى * كه در زر ، كس نبيند هوشيارى
ترا پيرايه از دانش پديد است * كه باب خُلد را دانش كليد است
بزرگى جز به دانايى مپندار * كه نادان همچو خاكِ راه شد خوار
خردمند از تواضع مايه گيرد * بزرگى از كرم پيرايه گيرد
چو پيش جاهلى نعمت نهى تو * چو تيغى شد كه با ديوى دهى تو
نيابد مرد جاهل در جهان كام * ندارد بوى و لذت ميوهء خام
مكن باور سُخَنهاى شنيده * شنيده كى بود هرگز چو ديده
اگر با ديدهاى ، ناديده مشنو * تو برهان خواه و بر تقليد مگرو
از كتاب روشنايىنامه
ناصر خسرو ، قرنها قبل از دكارت از عقل و استدلال سخن گفت و با تعبّد و تقليد به مبارزه برخاست :
چگوئى كاين روايت مىكند زان * زبير از خالد و خالد ز عُثمان
درى بر تو نخواهد زين گشودن * نه معنى خواهدت زين رخ نمودن
سراسر پر ز تمثال است تنزيل * تو زو تفسير خواندستى نه تاويل
صدف دارى تو گفتى ترك گوهر * عَرَض ديدى نكردى ياد جوهر
طلب كن اصل برهان و دلايل * كزو روشن شود رمز اوايل
نشايد شد باندك مايه راضى * كه دارى ياد ، قول اهل ماضى
تو كور و رَهنماىِ تو دليلست * چو باشد بىدليل اعمى ذليلست
دليلست حُجّتِ چون و چرا كن * نخست از مرتبه رخ سوى ما كن
سخن كم گوى و بس كن زين خرافات * مقامات اصل دارد نه مقالات
چنان دان گر هزاران سال گوئى * گهر هرگز نيابى تا نجوئى