تو كى بشنوى ناله دادخواه * به كيوان بَرَت كلهء خوابگاه
چنان خُسب كايد فغانت به گوش * اگر دادخواهى برآرد خروش
كه نالد ز ظالم كه در دورتُست * كه هرجور كو مىكند ، جورتُست
دَلير آمدى سعديا ، در سُخُن * چو تيغت به دستست فتحى بُكن
بگو آنچه دانى كه حق گفته بِه * نه رشوت ستانى و نه عشرده
طمع بند و دفتر ز حكمت بشوى * طمع بُگسَلُ و هرچه دانى بگوى « 1 »
خُنكُ آنكه آسايش مرد و زن * گزيند بر آسايش خويشتن
نكردند رغبت هنرپروران * به شادى خويش از غم ديگران
اگر خوش بخسبد مَلك بر سرير * نپندارم آسوده خسبد فقير
وگر زنده دارد شب ديرباز * بخسبند مردم به آرام و ناز
سعدى در بوستان ضمن حكايتى به زمامدارى كه قصد عزلت و كنارهگيرى دارد اندرز مىدهد كه فسخ عزيمت كند و مسئوليت خطيرى كه بهعهده گرفته به انجام رساند و بهجاى عزلت و طامات « 2 » كمر به خدمت خلق بندد :
تو بر تخت سلطانى خويش باش * به اخلاق پاكيزه درويش باش
به صدق و ارادت ميان بستهدار * ز طامات و دعوت زبان بستهدار
قَدَم بايد اندر طريقت ، نه دَم * كه اصلى ندارد « دَمِ بىقَدَم « 3 »
خبر دارى از خسروان عجم * كه كردند بر زيردستان ستم
. . . اگر جور در پادشاهى كنى * پس از پادشاهى گدايى كنى
حرامَست بر پادشَه خواب خوش * چو باشد ضعيف از قوى باركش
ميازار عامى به يك خَردلَه * كه سلطان شبانست و عامى گَلِه
چو پرخاش بينند و بيداد ازو * شبان نيست ، گرگست فرياد ازو
بد انجام رفت و بد انديشه كرد * كه با زيردستان جفا پيشه كرد
به سختى و سستى بر اين بگذرد * بماند بَرو سالها نام بد « 4 »
هامش
( 1 ) . 23 تا 26 همان كتاب ، صفحات 239 : 240 : 241 .
( 2 ) . دعاوى باطل صوفيان
( 3 ) . حرف بدون عمل
( 4 ) . همان كتاب ص 247 .