به باطل چون تو مشغولى ز حق خلق بىخِشيَت « 1 » * نه خوفى در درون تو نه امنى در ديار تو
نه ترسى نَفسِ ظالم را ز بيم گوشمال تو * نه بيمى اهل باطل را ز عدل حقگزار تو
به شادى مىكنى جولان در اين ميدان ، نمىدانم * در آنِ زندان غمخواران ، كه باشد غمگُسار تو
. . . بكاو آرند در خانه به عهد تو كه و دانه * ز خرمنهاى درويشان خران بىفسار تو
به ظلم انگيختى ناگه غبارى و ز عَدل حق * همى خواهيم بارانى كه بنشاند غُبار تو
به جاه خويش مغرورى و چون زين خاك بگذشتى * بهر جانب رود چون آب ، مال مستعار تو
بسيج راه كن مسكين ، درين منزل چه مىباشى * امَل را منتظر ، چون هست اجَل در انتظار تو
. . . ايا مستوفى كافى كه در ديوان سلطانان * بحل و عقد در كار است بخت كامكار تو
قلم چون زرده مارى شد به دست چون تو عقرب در * دواتت سلّه « 2 » مارى كزو باشد دمار تو
خلايق از تو بگريزند ، همچون موش از گربه * چو در ديوان شَه گردد سيه سر زرده مار تو
ايا قاضىِ حيلتگر ، حرام آشام رشوتخور * كه بىدينى است دين تو و بىشرعى شعار تو
دل بيچارهيى راضى نباشد از قضاى « 3 » تو * زن همسايهيى آمن نبوده در جوار تو
. . . كنى ديندار را خوارى و دنيادار را عزّت * عزيز تست خوار ما عزيز ماست خوار تو
هامش
( 1 ) . خشيت : بيم و هراس .
( 2 ) . سبد و جاى مار
( 3 ) . داورى و دادرسى