تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
در گوشهء اين مغاكِ دلگير * بيهوده نباشد اين‌چنين پير چون باز نكرد سوى او چشم * ناگاه سكندرش به صد خشم گفت اى شده غول اين گذرگاه * غافل چه نشسته‌اى در اين راه بهر چه نكردى احترامم * آخر نه سكندر است نامم ؟ پير از سر وقت بانگ برزد * گفت اينهمه نيم جو ، نيرزد نه پشت و نه روى عالمى تو * يك دانه و كشت آدمى تو دو بندهء من كه « حرص » و « آزند » * بر تو همه روز ، سرفرازند با من چه برابرى كنى تو * چون بندهء بندهء منى تو

نظريات انتقادى سيف الدين فرغانى از زمامداران وقت

در ميان شعراى اين دوران ، سيف الدين فرغانى ( معاصر سعدى ) در يك قصيده طولانى ، شاه ، مستوفيان و قضات رشوه‌گير و ديگر زمامداران را كه به فساد گرائيده و تسليم اوضاع ناگوار زمان شده‌اند ، به باد انتقاد گرفته و آنان را به جنگ و مبارزه با فساد تشويق و ترغيب كرده است :
آيا سلطان لشكركش به شاهى چون عَلَم سركش * كه هرگز دوست يا دشمن نديده كارزارِ تو مَلِك شمشير زن بايد ، چو تو تن مىزنى نايد * ز تيغى در ميان بستن مرادى در كنار تو نه دشمن را بريده سر ، چو خوشه تيغ چون داسَت * نه خصمى را چو دشمن كوفت گُرز و گاو سارِ تو خرى شد پيشكار تو كه در وى نيست يك جو دين * دل خلقى ازو تنگ اندر روزِ بارِ تو چو آتش برفروزى تو به مردم سوختن هردم * از آن كان خس نهد خاشاك دايم بر شرار تو چو تو بىراى بىتدبير او را پىروى كردى * تو در دوزخ شوى پيشين و از پس پيشكار تو