شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد
من و آن جعد « 1 » موى غاليه « 2 » بوى * من و آن ماهروى حور « 3 » نژاد
نيكبخت آنكسى كه داد و بخورد * شوربخت آنكه او بخورد و نداد
باد و ابر است اين جهان فُسوس « 4 » * باده پيش آر هرچه بادا باد
شاد بوده است از اين جهان هرگز * هيچكس ؟ تا از و تو باشى شاد
داد ، ديدست از او به هيچ سبب ؟ * هيچ فرزانه ! تا تو بينى داد ؟
* نمونهيى از اشعار بزمى رودكى كه در آن از كيفيت پذيرايى از رجال و خصوصيات مجالس جشن و سرور طبقات مرفه و سلاطين ، در هزار سال پيش ، سخن به ميان آمده است نقل مىكنيم :
مادر مى « 5 » را بكرد بايد قربان * بچهء « 6 » او را گرفت و كرد بزندان
بچه او را از او گرفت ندانى « 7 » * تاش نكوبى نخستوز و نكشى جان
جز كه نباشد حلال دور بكردن * بچهء كوچك ز شير مادر و پستان
تا نخورد شير ، هفت مه بتمامى * از سر ارديبهشت تا بُنِ آبان
آنگه شايد ز روى دين و ره داد * بچه بزندان تنگ و مادر ، قربان
چون بسپارى به حبس بچهء او را * هفت شبا روز خيره ماند و حيران
باز چو آيد به هوش و حال ببيند * جوش برآرد بنالد از دل سوزان
گاه زبر زير گردد از غم و گه باز * زير و زبر همچنان رَاندُه جوشان
زر بر آتش كجا بخواهى پالود « 8 » * جوشد ليكن ز غم نجوشد چندان
باز بكردارِ اشتُرى كه بود مست * كفك « 9 » برآرد ز خشمراند سلطانِ
هامش
( 1 ) . پيچيدهموى ، مجعد
( 2 ) . خوشبوى
( 3 ) . زن زيباروى ، زن بهشتى
( 4 ) . فريبنده
( 5 ) . مادر مى ، استعاره براى تاك و آب انگور است .
( 6 ) . بچه ، استعاره است براى انگور .
( 7 ) . نتوانى
( 8 ) . صاف كردن و تصفيه
( 9 ) . جوش بياورد