مرد حَرَس « 1 » كفكهاش پاك بگيرد * تا بشود تيرهگيش و گردد رخشان
آخر ، كارام گيرد و نچخد « 2 » نيز * درش كند استوار مرد نگهبان
چون بنشيند تمام و صافى گردد * گونهء « 3 » ياقوت سرخ گيرد و مرجان « 4 »
. . . ورش ببويى گمان برى كه گل سرخ * بوى به دو داد و مشك و عنبر با ، بان
هم به غم اندر همى گدازد چونين * تا بگه نوبهار و نيمه نيسان
آنگه اگر نيمشب درش بگشايى * چشمهء خورشيد بينى تابان
ور ببلور اندورن بينى گوئى * گوهر سرخ است ، به كَفِّ موسى عمران
زفت « 5 » شود راد و مرد سست دلاور * گر بچشد زوى و روى زرد گلستان
انُده ده ساله را بطنجه « 6 » رساند * شادى نو را ز « رى » بيارد و « عمان »
با مى چونين كه سالخورده بود چند * جامه بكرده فراز پنجه خلقان « 7 »
مجلس بايد بساخته ملكانه * از گل وَز ياسمين و خيرى الوان
نعمت فردوس گستريده ز هرسو * ساخته كارى كه كس نسازد چونان
جامهء زرّين و فرشهاى نو آيين * شهره رياحين و تختهاى فراوان
. . . يك صف ميران و بلعمى بنشسته * يك صف حُرّان و مير صالح دهقان
خسرو بر تخت پيشگاه نشسته * شاه ملوك جهان ، امير خراسان
ترك هزاران بپاى ، پيش صف اندر * هريك چون ماه بر دو هفته دُرفشان « 8 »
. . . باده دهنده بتى بديع ز خوبان * بچهء خاتون ترك و بچهء خاقان
چونش بگردد نبيذ چند بشادى * شاه جهان شادمان خرم و خندان
از كف تركى سياه چشم پرىروى * قامت چون سرو و زلفكانش چوگان
خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هريك چو مى بگيرد شادان
. . . خلق ، همه از خاك و آب و آتش و بادند * وين ملك ، از آفتاب گوهر ساسان
. . . گر تو فصيحى همه مناقب « 9 » او گوى * ور تو دبيرى همه مدايح او خوان
هامش
( 1 ) . به فتح اول و دوم به معنى نگهبان
( 2 ) . چخيدن به فتح اول بمعنى ستيزهكردن و اينجا به معنى حركت كردن و زيرورو شدن .
( 3 ) . رنگ
( 4 ) . جانورى دريايى است .
( 5 ) . بخيل
( 6 ) . بندرى است در مراكش
( 7 ) . مراد توصيف كهنگى شراب است
( 8 ) . چون ماه تمام ، تابنده و درخشان
( 9 ) . محاسن