(
لَعَلِّي أَطَّلِعُ
إِلى إِلهِ مُوسى - 38 / قصص ) اسْتَطْلَعْتُ رأيَهُ : نظرش را خواستم .
أَطْلَعْتُكَ على كذا : تو را بر آن آگاه كردم .
طَلَعْتُ عنه : از او غائب شدم .
الطِّلَاع : آنچه كه خورشيد بر آن مىتابد و انسان بر آن مطّلع مىشود .
طَلِيعَةُ الجيشِ : نخستين چيزى از سپاه و لشكر كه ظاهر مىشود .
( پيشقراولان يا طلايه داران ) . امرأةٌ طُلَعَةٌ قُبَعَة : زنى كه سر خويش گاهى ظاهر مىكند و گاهى مىپوشاند .
و به تشبيه طلوع كردن و ظاهر شدن خورشيد ، گفته مىشود :
طَلْعُ النّخلِ : آنچه كه از خرما بن برمىآيد و ظاهر مىشود ( شكوفهها ) و آيه : (
لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ
- 10 / ق ) ( درختانى رديف شده دارد ) و آيه : (
طَلْعُها
كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ - 65 / صافّات ) يعنى آنچه كه از آن ظاهر مىشود . و آيه : (
وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ
- 148 / شعراء ) .
( نخلستانهايى كه شكوفهها دارند ) . اطلعت النّخل : نخل شكوفه بر آورد . قوسٌ طِلَاعُ الكفِّ : كمانى كه كف دست را پر مىكند و كاملا در دست قبضه مىشود .
طلق
: اصل - طَلَاق - رهايى و خالى شدن از پيوند و عهد و پيمان است ، گفته مىشود :
أَطْلَقْتُ البعيرَ من عقاله : شتر را از پا بندش باز و رها كردم .
طَلَّقْتُهُ و هو طَالِقٌ بلا قيد : او را بدون قيد و بند رها كردم ، و از اين معنى عبارت :
طَلَّقْتُ المرأةَ : زن را طلاق دادم استعاره شده است ، مثل - خلّيتها - راهش را باز گزاردم ، و آن زن را هم - طالق گويند يعنى باز شده از قيد و بند نكاح ، در آيات :
(
فَطَلِّقُوهُنَّ
لِعِدَّتِهِنَّ - 1 / طلاق )
هامش
اجل او را بسوى خداى كشاند تا بفهمد و بر وجود هستى بخش جهان اطّلاع يابد .