محمل : صندوق مانندى كه براى نشستن سوار ، آن را به روى پشت شتر و فيل مىگذارند و آن را هودج و كجاوه و عمارى هم گويند .
ز گوهر يمن گشته افروخته * عمارى يك اندر دگر دوخته
- فردوسى
عمارى به پشت هيونان مست * چنان چون بود ساز و آيين ببست
- فردوسى
بندگان تو با عمارى و مهد * خادمان تو با كلاه و كمر
- فرخى
پس آنگه بود چون شاهانه آيين * فرستادش عماريهاى زرين
- ويس و رامين
و فزون از صد شتر در زيربار او و او در عمارى نشسته بود .
- منتخب قابوسنامه [ ص 21 ]
و لشكر بر سلاح و بر گستوان و جامههاى ديباى گوناگون با عماريها و سلاحها به دو رويه بايستادند .
- تاريخ بيهقى [ ص 290 ]
و سعد را به عمارى اندر ، به سيستان فرستاد .
- تاريخ سيستان
ليلى چو ستاره در عمارى * مجنون چو فلك به پردهدارى
- نظامى
به آب سر شكم بشوييد تن * بسازندم از برگ نسرين كفن
گل اندر عمارى من گستريد * عماريم چون غنچهء گل بريد
- سلمان ساوجى » « 1 »
عمارىدار ، عمارىكش ، ساربان ، كجاوهكش به كسانى اطلاق مىشد كه عمارى را از جايى بهجاى ديگر مىبردند .
ببستند اسبان جنگى در اوى * هم اشتر عمارىكش و راه جوى
- فردوسى
ده و دو هزار اشتر باركش * عمارىكشان ششصد و شصت و شش
- فردوسى
هودج : « چيزى است چون سبدى بزرگ و سايبانى بر سر آنكه بر پشت اشتر نهند و بر آن نشينند و آن مانند كجاوه و پالكى جفت نيست ؛ كجاوهاى كه در آن زنان نشينند و عمارى شتر »
- غياث اللغات
هامش
( 1 ) . لغتنامهء دهخدا ، پيشين . مادهء « عمارى » .