چو چيره شدى خون دشمن مريز * مكن خيره با زيردستان ستيز
اسدى
چو خونريز گردد دل سرفراز * به تخت كيى برنماند دراز
اسدى
گر آرى به كف دشمن پرگزند * مكش در زمان ، بازدارش به بند
توان زنده را كشتن اندر گداز * نكرده است كس كشته را زنده باز
بود كت نياز افتد از روزگار * به از دوست آن دشمن آيد به كار
اسدى
چو پيروز گردى ز تن خون مريز * كه شد دشمن بدكنش در گريز
فردوسى
بريده سر نرويد بار ديگر : ويس و رامين
خون ريختن كار بازى نيست . آخر الحيل ، السيف .
خلق همه يكسره نهال خدايند * هيچ نه بركن تو ، زين نهال و نه بشكن
خون به ناحق نهال كندن اويست * دل ز نهال خداى كندن بركن
گر نپسندى همى كه خونت بريزند * خون دگر كس چرا كنى تو به گردن ؟
ناصرخسرو
بريده سر دگرباره نرويد * ازيرا هيچ دانا خون نجويد
ويس و رامين
چو قادر شدى خيره كم ريز خون * مزن دشنه بر بستگان زبون
مده تيغ را بر سياست زبان * كه آهسته بايد به خون مرزبان
به جان اين مثل زندگانى ده است * كه جانبخشى از جانستانى به است
امير خسرو
سر نه چون گند نابود ، كه به تيغ * چون درودى دگر توانش درود
به تندى سبكدست برده به تيغ * به دندان گزد پشت دست دريغ
سعدى
هيچ در وقت تندى و تيزى * ميل و رغبت مكن به خونريزى
خون ناحق مكن چو يا بى دست * كز مكافات آن نشايد رست
اوحدى
اگر پيل زورى وگر شير چنگ * به نزديك من ، صلح بهتر كه جنگ