چو شمشير پيكار برداشتى * نگهدار پنهان ، ره آشتى
همى تا برآيد به تدبير كار * مداراى دشمن به از كارزار
درآرند بنياد رويين ز جاى * جوانان به شمشير و پيران به راى
دو تنپرور ، اى شاه كشورگشاى * يكى اهل رزم و يكى اهل راى
قلمزن نگهدار و شمشيرزن * نه مطرب كه مردى نيايد ز زن
به نرمى ز دشمن توان كند پوست * چو با دوست سختى كنى دشمن اوست
به اندازهء بود بايد نمود * خجالت نبرد آنكه ننمود و بود
تأملكنان در خطا و صواب * به از ژاژخايان حاضرجواب
چرا گويد آن حرف در خفيه مرد * كه گر فاش گردد ، شود روىزرد
به سوگند گفتن كه زر مغربىست * چه حاجت ، محك خود بگويد كه چيست
كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمنترند
به نظر سعدى : « سپاهى كه در صف كارزار از دشمن ترسد و گريزد ببايد كشت كه خونبهاى خود به سلف خورده است ، سپاهى را كه سلطان نان مىدهد ، بهاى جان مىدهد پس اگر بگريزد شايد كه خونش بريزد . » مردى نه جهانگيرى است بلكه جهاندارى است .
چو در لشكر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف
سعدى
« از همپشتى دشمنان ، انديش نه از بسيارى ايشان » « 1 »
سياست جنگى :
به نظر سعدى اغفال و گمراه كردن دشمن در جريان نبرد ، كارى است ضرورى :
سكندر كه با شرقيان حرب داشت * در خيمه گويند بر غرب داشت
چو بهمن به زابلستان خواست شد * چپ افكند آواز ، وز راست شد
اگر جز تو داند كه راى تو چيست * بر آن راى و دانش ببايد گريست
آنكه با خود برآيد ، دشمن با او برنيايد .
دشمنان تو با تو برنايند * گر كه با خويشتن برآمدهاى
آنكه جنگ آرد به خون خويش بازى مىكند * روز ميدان ، وان كه بگريزد به خون لشكرى
سعدى
سوارى كه در جنگ بنمود پشت * نه خود را ، كه نامآوران را بكشت
سعدى
هامش
( 1 ) . ضرب المثل عاميانه از امثال و حكم دهخدا ، ص 646 .