چو خواهى سپه را سوى رزم برد * مكن پيش رو جز دليران گرد
سپه پيش دار و بنه بازپس * ز گرد بنه گرد بسيار كس
به دشوارى اندر مرو با سپاه * نه بىرهنمونان ناديده راه
همان ديدهبان دار بر تيغ كوه * به هامون طلايه گروها گروه
چو پيدا شود كينهخواهى بزرگ * كه باشد قوى با سپاهى بزرگ
به هرگوشه ، كارآگهان برگمار * نهانش همى جوى با آشكار
ز نخجير و از مى به پرهيز باش * به شب دير خسب و به گه خيز باش
به گرد سپه سربهسر كنده كن * طلايه ز هرسو پراكنده كن
هم از كنده و چاه پوشيدهسر * بپرهيز و آسان شبيخون مبر
به نوبت تو جادار از پاسبان * كسانى كه هم گرد و هم پهلوان
سپه پاك با ترك و خفتان كين * شب و روز ميدار اسبان به زين
به دشت گل و خار و گنداب و چاه * مكن رزم كافتد به سختى سپاه
همى دون مياراى از آنسو نبرد * كه در ديده بار آورد خاك و گرد
به جايى گزين رزمگاه استوار * بر آب و علف راه نزديك و خوار
پياده به پيش آر صف ساخته * سپر در سپر تير و خشت آخته
چنان كن كه هرنيزهور روز جنگ * سپردار باشد كمانى به چنگ
بهر ده دلاور يك آتش فكن * نهاده به پيكار و كين جان و تن
سوارانشان در قفا صف زده * پس پشتشان ژندهپيلان زده
چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهار دادن ز پيكار به
چنانشان مگردان ز بيچارگى * كه جان را بكوشند يكبارگى
چو نتوان گرفتن گريبان جنگ * سوى دامن آشتى ياز چنگ
چو ثابت نباشد به چنگ و ستيز * از آن به نباشد كه گيرى گريز
به جنگ ارچه رفتن ز به روزى است * گريز به هنگام ، پيروزى است
وگر كار و كوشش بباشد دراز * نگردد همى دشمن از جنگ ، باز
ممان كز علف هيچ يابند بهر * نهان آبخورشان بياگن به زهر
بكن تخم بد در چراگاهشان * خسك ريز و چه ساز در راهشان
اسدى توسى
چو دشمن به خوارى شود عذرخواه * به رحمت بكش آستين بر گناه
امير خسرو دهلوى