چو دشمن به جنگ تو يازيد چنگ * شود چير اگر سستى آرى به جنگ
اسدى
چون تو نباشى ز سپه باخبر * جرم سپه از تو بود سربهسر
خواجو
چو دشمن به دشمن شود مشتغل * تو با دوست بنشين به آرام دل
نخستين به نرمى سخنگوى باش * به داد و به كوشش بىآهوى باش
چو كارت به نرمى نگردد نكوى * درشتى كن آنگاه و پس رزمجوى
فردوسى
تو پيروزى ، ار پيشدستى كنى * سرت پست گردد چو سستى كنى
فردوسى
در قصيدهء معروف ابو حنيفه اسكافى تعاليم سياسى و نظامى بسيارى به چشم مىخورد و ما به ذكر بيتى چند از آن قناعت مىكنيم :
شاه چو بركند دل ز بزم و گلستان * آسان آرد به چنگ مملكت آسان
وحشى چيزى است ملك و اين زان دانم * كو نشود هيچگونه بسته به انسان
بندش عدل است و چون به عدل ببنديش * انسى گيرد همه دگر شودش سان
. . . شاه چه داند كه چيست خوردن و خفتن * اينهمه دانند كودكان دبستان
شاه چو در كار خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ به زندان
مار بود دشمن و بكندن دندانش * زو مشو ايمن اگرت بايد دندان
از عدو آنگاه كن حذر كه شود دوست * وز مغ ترس آن زمان كه گشت مسلمان
شاه چو بر خود قباى عجب كند راست * خصم بدردش تا به بند گريبان
شاه چو بر خز و بز نشيند و خسبد * بر تن او بس گران نمايد خفتان
ملكى كان را به درع گيرى و زوبين * دادش نتوان به آب حوض و به ريحان
چون دل لشكر ملك نگاه ندارد * درگه ايوان چنان كه درگه ميدان
گرچه شود لشكرى به سيم قوىدل * آخر دلگرمىيى ببايدش از خوان
دار نكو ، مر پزشك را گه صحت * تاك نكو دارد او به دارو ، و درمان
. . . دل چو كنى راست با سپاه و رعيت * آيدت از يك رهى دو رستم دستان
. . . شعر نگويم چو گويم ايدون گويم * كرده مضمن همه به حكمت لقمان