تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
بندگانش آزاد ، و مسلمانان از بيعت او ، يله و رها باشند ، اين نامه را كه براى توشيح نزد منصور بردند سخت بر وى گران آمد و گفت چه كسى آن را نوشته ، گفتند مردى به نام ابن مقفع كاتب عم تو عيسى ، منصور به سفيان والى بصره دستور كشتن او را داد و او هم وى را تكه‌تكه كرد و در آتش تنور انداخت . » « 1 » جالب توجه است كه سلطان مسعود غزنوى با همهء خودخواهى و استبداد رأيى كه داشت به بيگناهى دبيران و نويسندگان اعتراف مىكند و ضمن قدردانى از پدر خويش ، جفاهاى او را ناديده مىگيرد و خطاب به كسانى كه در مقام سعايت و نمامى بودند مىگويد : « . . . و اما نويسندگان را چه گناه توان نهاد ؟ كه مأموران بودند . و مأمور را از فرمانبردارى چه چاره است . خاصه پادشاه ، و اگر ما دبيرى را فرمائيم كه چيزى نويس ، اگرچه استيصال او در آن باشد زهره دارد كه ننويسد ؟ و فرمود كه تمام آن ملطفه‌ها را پاره كردند . . . » « 2 » خواجه نصير الدين طوسى ضمن اندرزهائى كه به پادشاه وقت ( اباقاآن ) داده است به ارزش و مقام قلم اشاره مىكند : « . . . اما آنچه پادشاهان قديم و دانايان ولايتها گفته‌اند و رسم ايشان بود اينست كه نوشته مىشود : . . . بنياد پادشاهى بر دو چيز است : يكى شمشير و ديگر قلم ، شمشير در دست سپاهيان باشد و قلم در دست نويسندگان . . . » « 3 » در آغاز كتاب عتبة الكتبه نيز به مسئوليت كار دبيران اشاره شده است : « چون دبير خاطر بر جمع سجع و تتبع قوافى گمارد از مقصود سخن و مطلوب فحوى بازماند . . . بلاغت در سلامت لفظ و ايجاز معنيست . . . » به نظر احمد امين مصرى « قدرت و توانائى ايرانيان در انشاء و ترسل و نامه‌نگارى بيشتر از اعراب بود ، نه تنها در زمان بنى عباس بلكه حتى در عهد بنى اميه . بزرگترين نويسندگان چون عبد الحميد كاتب و سالم مولى هشام هردو ايرانى و پارسىنژاد بودند . . . هريك از وزراء يك يا چند منشى به نام كاتب و پيشكار داشتند هريك از ولات و امرا و رجال دولت ، كاتب و پيشكار مخصوص داشتند ، حماد عجرد پيشكار يحيى بن محمد بن صول در موصل بود ، ابن مقفع منشى داود بن عمر بن مسعده بود . عبد اللّه بن سوار بن ميمون ، منشى يحيى بن حاله برمكى بود . . . منشى و نويسنده در مراتب و مقامات خود ترقى يافته به وزارت مىرسيد . . . اغلب نويسندگان و مستوفيان نيز مانند وزراء ، ايرانى و پارسىنژاد بودند و به نياكان خود اقتدا مىكردند . . . علوم و آداب و فلسفه و جغرافيا و تاريخ را هم مىآموختند ، زيرا وضع آنها محتاج تعليم و اطلاع بود ، گاهى هم براى خليفه يا والى مشكلاتى پيش مىآمد كه حل آنها را از كاتب و پيشكار خود مىخواستند ، و او ناچار بر اغلب مسائل آگاه مىشد ، زيرا منشى و پيشكار يگانه كسى بود كه مطالب را به خلفا مىرسانيد و خليفه را بر احوال و اوضاع و مراسلات مطلع مىنمود و خود او جواب كليه مطالب را مىنوشت . . . » « 4 » به نظر احمد امين اطلاعات عمومى منشيان از تمام
هامش
( 1 ) . تاريخ بيهقى ، نيا ، ص 30 . ( 2 ) . بنقل از رسالهء خواجه نصير الدين طوسى ، از ص 755 به بعد . ( 3 ) . عتبة الكتبه ، ص 1 به بعد ( 4 ) . پرتو اسلام ، ترجمهء خليلى ، ص 316 به بعد .
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 448 | مرتضى راوندى