تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
محال است و معادم « 1 » حضيض عضيض آجال را
( 152 A )
مراسم صبر و احتمال استقبال نمودن منهج « 2 » مناهج [ آمال ] و مناهيج نعم و نوال يوم السؤال است . [ نظم : ]
زين مصيبت جاى آن دارد كه چشم آفتاب * دامن گردون ز اشك خويش آلودى به خون « * » ليك با حكم قضا جان را چو مىافتد رجوع * مرجع دل نيست جز إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ « 3 »
چنين است عادت روزگار كه هركه در شهرستان وجود درآمد لا محاله از دروازهء عدم بيرون بايد شد و هركه لباس حيوة « 4 » مستعار پوشيد ، روزى دست اجل آن خلعت را از سر او در خواهد كشيد ، رقم خلود « 5 » بر صحيفهء حال هيچ مخلوقى ننهاده‌اند و طغراى بقا برنامهء عمر « 6 » هيچ معمرى نكشيده‌اند و مقتضى حكمت الهى كه چون صبح اقبال صاحب دولتى ناپديد شود ، آفتاب سعادت يكى از فرزندان او شارق و لامع گردد و چون كوكب رفعت صاحب ناموسى به سرحد غروب رسد ، ماه منقبت اعقاب طالع گردد و از محايل بقاى دولت آنكه چون چهار بالش ملك از وجود اسلاف مخدوم [ محروم ] « 7 » ماند اخلاف شايسته بر آن تكيه زنند و چون دست ايالت از مكانت پدران كامگار خالى ماند اولاد رشيد بدان تمكين نمايند . [ نظم : ]
يكى گم شود ديگر آيد به‌جاى * جهانرا نمانند بىكدخداى درخت برومند چون شد بلند * گر آمد ز گردون برو بر گزند چو از جايگه بگسلد پاى خويش * بشاخ نو آيين دهد جاى خويش
هامش
( 1 ) -C , A: منادم ( 2 ) -P: متبح ( ؟ ) ( 3 ) - قرآن ، سورهء 2 آيهء 156 ( 4 ) -B 2 , C , A: حيات ( 5 ) -C , A: رحم حلو ( 6 ) -C , A: عمر ( 7 ) - اين كلمه لازم فقط در حاشيهء نسخهء 1440 آمده ؛T: بوش ( * ) س 5 : دامن گردون ز اشك آلودى به خون