محض نورى زان نمايد نامت از خط سفيد * مىكند لطف ثنايت « 1 » آشكار انگشترين
گفت شعرى از پى انگشترينت واصفى * زيبد آن را گر كند زيب عذار انگشترين « 2 »
و له ايضا
بسكه دارد رشك از لعل نگار انگشترين * چهرهء خود ساخت پرخون و فگار انگشترين
مهر خاموشى نهاده بر دهان و خويش را * ساخته از محرمان نامدار انگشترين
سنگ بسته بر شكم چون خاتم پيغمبران * در طريق پيروى ، نى ز افتقار انگشترين
هست چون باغ شكوفه كاغذ و از هرطرف * كرده ظاهر آشيانهاى هزار انگشترين
خطهء چين است پندارى نشانها كاندرو * نافههاى مشك كرده بر قطار انگشترين
جز دهان دلبر نازك خط او كس نديد * اينكه يابد زيب از خط غبار انگشترين
صورتش چون روميان باشد ولى دارد كلام * واژگونه همچو اهل زنگبار انگشترين
همچو لعل آتشين رخسارهاش سرخ از چه شد * پيش لعل او نشد « 3 » گر شرمسار انگشترين
هامش
( 1 ) -CوB 2: تناسب ؛B: تو پاست ( ؟ )
( 2 ) -A: زينت آن را كند زيب عذار انگشترين . بقيهء ده بيت بعد در نسخهءAنيست .
( 3 ) -B 2: نشين .