وقت غارت دشمنت را تا برند انگشت زود * باد در انگشت آندم استوار انگشترين
شاخ مرجان است « * » انگشت تو كز « 1 » بحر كفت * همچو غواصش رساند « 2 » بر كنار انگشترين
هست انگشت تو شمع بزم دولت زان سبب * گشته چون پروانه گردش بىقرار انگشترين
نقره و فيروزه و لعل و زر از كان كفت * خوش بدست آورده است اين هر چهار انگشترين
هرچه بودش جمله را بر سنگ زد ز آنرو كه هست * در سخاوت همچو تو بىاختيار انگشترين « 3 »
مىزند بر سينهء خود متصل سنگ ترا * زانكه شد در كسب دولت با تو يار انگشترين
خوان زرين كرده پرياقوت و بر سر با دو « 4 » دست * آورد پيش تو از بهر نثار انگشترين
از نگين داغ غلامى تو دارد بر جبين * سرخروئى زان « 5 » بود در روزگار انگشترين « * * »
از دهانت تا نشانى يافت ز آب زندگى * روى در ظلمت نهاده خضروار انگشترين
پيش درج گوهرافشانت لب « 6 » سنگ آمده * مىكند اظهار عجز و انكسار انگشترين
هامش
( 1 ) -T: در .
( 2 ) - نسخ ديگر : رسانده .
( 3 ) - در نسخهءAشش بيت و در نسخCوB 2دو بيت از ابيات بعد موجود است .
( 4 ) -CوB 2مانده
( 5 ) -T: سرخرو زانرو .
( 6 ) -PوB: لب و .
( * ) س 3 : شاخ هر جان است
( * * ) س 16 : كذا ، نسخهبدل مناسبتر است