از انجم چرخ بايد او را مهره * وز نوك هلال زيبد او را نشتر
و ايضا له « 1 » .
اى آنكه جدا ز صحبتت ، بهجت نيست * بر فضل تو هيچ حاجت حجت نيست
وصفت نكنم كه ذات ميمون ترا * از غايت پاكى « 2 » به صفت حاجت نيست
يعنى دردانهء صدف طريقت و موىشكاف رموز حقيقت مفرد روشن ضمير پهلوان درويش محمد كشتىگير ، آنكه در پاكى او كسى را سخن نرسيده و در سخن او هرگز هيچكس را ناخنگير نكرده . [ رباعى ] :
آنكه مه بر فراز چنبر چرخ * هست پيش جمالش آينهدار
پهلوان دگر به پاكى او * گر بود در جهان غريب شمار
به عنايات بىدريغ مخصوص بوده ، بداند كه مدتى شد كه رايات نصرت آيات پرتو مرحمت « 3 » بر اين ديار انداخته . با [ وجود ] آنكه نشان مشتمل به پرسش احوال او فرستاده شد
( 99 b )
تا غايت عرضه داشت او نرسيد ، از او به غايت غريب نمود ، معلوم نيست كه به سنت « 4 » كه عمل كرده و به چه حجت از نيشتر طعن و اعتراض خلاص خواهد شد . [ بيت ] :
نتوان يافت به گيتى ز وفا هيچ اثر * گر به غربال ببيزند جهان را يكسر
هامش
( 1 ) -T،T 2: رباعى
( 2 ) -T: صافى
( 3 ) -B،T: همت
( 4 ) -T: نه نسبت غه عمل قيليب