تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
دست مىدهد . و به يك دو بيت آنچنان ترنم مىنمايم [ و نغمه مىسرايم ] « 1 » كه اهل وجد و حال گريبان مىدرند ، و به بال شوق بر فراز كنگرهء لاهوت مىپرند . و ديگر قصه‌خوانىام كه قصهء امير حمزه و ابو مسلم و داراب را « 2 » بر نوعى مىخوانم كه سخنوران عالم كه قصهء مرا مىشنوند مهر سكوت بر دهان مىمانند . و ديگر مقلدىام كه به تحقيق پيوسته كه در اين شيوه هرگز مثل من نبوده . و ديگر طالب علمىام كه از هر علم كه گفتگوى مىكنند اهل فضل مرا در آن باب سرآمد مىدانند . و ديگر [ در ] دلاكى قدرتى و مهارتى دارم كه هركه را كوفتى و آزارى در بدن باشد چنان كه موى را از خمير بيرون مىآرند آن كوفت و
( 91 a )
دردمندى را از بدنش بيرون مىآرم . و ديگر طباخىام كه آشها و طعامهائى اختراع كرده‌ام كه هيچ باورچى نام آنها را نمىداند ، مير حيران ماند و گفت : اى عزيز از اين چيزها كه گفتى اگر يكى بيان واقع باشد مثل تو انيسى و جليسى در عالم نمىباشد . در وقت گفتگوى مولانا محمد بدخشى به مولانا صاحب دارا گفت : اين همان شخص نيست كه پيش ما آمده بود و به ملازمت مير توسل مىجست ؟ گفت : آرى همان است كه همگنان را آفت و بلاى دل‌وجان است ، مير آواز دادند كه : عزيزان بيائيد و مقالات شنويد كه هرگز نشنيده‌ايد و خيال نكرده‌ايد . همه جمع شدند . مير به حافظ غياث الدين « 3 » فرمود كه : لافها كه زديد و دعويها كه اظهار نموديد محل اظهار آن است . اول عشرى [ از ] قرآن خواند كه هوش از اهل مجلس ستاند ، بعد از آن اين غزل را بنياد كرد كه :
خوى تو بسى نازك و ما را ادبى نيست * ور زانكه بگيرد دلت از ما عجبى نيست
و تحريركارى و نغمه‌پردازى به نوعى نمود كه آواز الاحسن « 4 » از دوست و
هامش
( 1 ) -B 2 , B: آن مقدار ترنم و نغمهءسرائى مىكنم ( 2 ) -C , A: دارا ( 3 ) -T: غياث الدين محمد ( 4 ) -A: الحسن ،C: احسن