تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
خراسان بود ، مردم ملك نيمروز را كه عبارت از سيستان است هجو كرده بود . [ و ] بعضى ابيات قصيدهء هجوى اين است .
سرگشته‌تر ز « 1 » اخترم از گردش فلك * طالع مدد نمىكند و بخت هيچ‌يك افتاده‌ام به خطهء ويرانه‌اى كه هست * بادش سموم آتشى و خاك او نمك هرسو برو روى به ره « 2 » دزد در كمين * بر قصد جان نشسته چو بيمارى لكلك
اين بيت را به زبان سيستانى گفته خالى از غرابتى نيست :
وشتو چنان دوسته كه كوى كمه « 3 » غلى * هانى « 4 » كه بر غله ز « 5 » سرو خيزه و كتك « 6 »
و قاضى سيستان را پسرى بود به غايت ظريف و خوش‌طبع . قصيدهء مولانا نحوى را جواب گفته و يك بيت از قصيدهء وى اين است كه :
گر عيب خاك پاك سيستان كند كسى * دريا پليد نمىشود از دهان سگ « * »
قصيدهء وى كه به امير عليشير رسيد ، فرمود كه : پسر قاضى سيستان بسيار به فضيلت بوده ، اما اين غريب است كه با ما آشنائى نكرده . اين سخن را بعضى از هواداران به او رسانيدند ، باعث آمدن او شد . چون به مجلس حاضر گرديد ، مير فرمودند كه : قاضىزاده خيرمقدم ، خوش آمديد ، شنيده شد كه شما قصيدهء افصح الشعرا مولانا نحوى را جواب گفته‌ايد . از شما انصاف
هامش
( 1 ) -T: چو ( 2 ) -T: هرسوى او روى به رهى ،B: هرسو برو ز پى زنش ( 3 ) -B: كو همه كه ( 4 ) -T: يانى ( 5 ) -T: و ( 6 ) -C , A: كتيك ( * ) س 15 : كذا ، شعر وزن ندارد