تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
مىخوانده ، چون به اين بيت رسيده كه ، بيت :
در آتش افكنم آن دل كه در غم تو نسوزد * به باد بردهم آن‌جان كه در هواى تو نبود
و گويند كه از گوشهء ايوان موسيچه‌اى پرواز كرده خود را در كنار حافظ انداخت و قالب تهى ساخت و آن‌روز قريب چهل كس بيهوش شده ايشان را به دوش ازان مجلس بيرون آورده بودند . القصه در منزل « 1 » چهل دختران كه يكى از مواضع ييلاق پادشاه مرحوم مغفور سلطان حسين ميرزا بايقرا بود خواجه محمد صراف‌انگيز صحبتى ساخت و طرح جشنى انداخت و تمامى اعيان اهل كاروان را طلب نمود ، چون هركس به‌جاى خود قرار گرفت حضار مجلس از حافظ مير
( 7 a )
غزلى و از استاد حسينى كوچك فصل نى التماس نمودند . حافظ [ مير ] غزلى كه مولانا بنائى از براى استاد شيخى نائى در بديهه گفته بود آغاز خواندن كرد ، مطلعش اين است :
بسوخت ز « 2 » آتش نائى دل بلاكش من * مگر به نى نفسى مىدمد بر آتش من
مقصود على رقاص جوانى بود كه هرگاه به رقص درآمدى خورشيد خاورى و مه انورى به گرو رفتى و چون از رقص بازايستادى حضار مجلس را به گرد سر خود در گرد يافتى ، در وقتى كه آن جوان در رقص بود اين كمينه را از غزل مولانا بنائى و خواندن حافظ مير كيفيتى دست داده بود ، به خاطر رسيد كه در جواب آن غزل شايد كه در بديهه از براى آن جوان رقاص غزلى توان گفت « 3 » و از براى نثار مقدمش لآلى آبدار توان سفت « 4 » هنوز آن جوان از رقص فارغ نشده بود كه آن غزل به اتمام رسيد مطلعش اين است :
هامش
( 1 ) -P: موضع . ( 2 ) -A: ندارد . ( 3 ) -A: گفته شود .T: ايتلينا . ( 4 ) -T: قيلينا .