كم گوى و گزيده گوى چون در * كز اندك او جهان شود پر
لاف از سخن چو در توان زد * آن خشت بود كه پرتوان زد
چون اين به سمع شريف حضرت مير رسيد ، در مناقب وى به اين ابيات رطب اللسان گرديدند .
خاك مشرق شنيدهام كه كنند * به چهل سال كاسهء چينى
صد به روزى زنند در بغداد * لاجرم قيمتش همىبينى « 1 »
[ قطعه ]
مرغك از بيضه برون آيد و روزى طلبد * ( 71 a ) آدمى بچه ندارد خرد و عقل و تميز
آن به يك بار بباليد و به جائى نرسيد * و اين به تمكين و تأنى بگذشت از همهچيز
آبگينه همهجا هست از آن قدرش نيست * لعل دشوار به دست آيد از آنست عزيز
اين معما به اسم نعمان از نتايج طبع بدايع آثار و سوانح فهم غرايب ابكار « 2 » او است :
به دست من گلى داد آن جفاكار * كه از برگش تو نام من برون آر
و از جملهء منشآت او است كه در مذمت خواجه محمود تايبادى انشا نموده ، اين مكتوب از روى تعريف مدح است در غايت فصاحت و به وجه تعرض به صنعت « 3 » تجنيس ذمى است در نهايت قباحت و خباثت .
[ نظم ] :
هامش
( 1 ) -P:لاجرم قدر و قيمتش بينى( 2 ) - نسخ ديگر : غرايب نگار
( 3 ) -A:
و تجنيس