نى همين من ماندهام محزون كه افعال فلك * همچنان نامد كه هرگز كس « 1 » ازو بيند مراد
بهمنآئينى شد اكنون از زمان كز سوگ او * هيچكس را ياد مىنايد ز جمشيد و قباد
قصد جانها گو نماى « 2 » اين دم جهان از روى عجب * كان سر اعيان دلا پاى از جهان بيرون نهاد
آنكه او را جسم و جان بهر نبى بود و على * مايهء دين زبدهء ايمان ، عليشير ولى ( 74 b )
آه كان والى ملك علم در عالم نماند * وان على رزم محمد كام عيسى دم نماند
با نداى ارجعى ، پا ماند بيرون زين جهان * زانكه راز عالم بالا برو مبهم نماند
با فراقى اينچنين جان جز عدم چيزى نديد * وز چنين هجرى كسى را ديدها بىنم نماند
موج بر اوج سما زد اشك اهل دين همه * از چنين طوفان بنا ، افلاك را ، محكم نماند « 3 »
ز آدم و عالم مجو اى دل كنون قطعا مراد * ز آنكه آئين طرب در آدم و عالم نماند
اهل دوران را كه نبود جز بلاى جان نصيب * جان ز بيداد جهان وز « 4 » حزن اين ماتم نماند
هامش
( 1 ) -M N: كه كس هرگز
( 2 ) -M N: نما
( 3 ) - اين بيت درM Nنيست .
( 4 ) - چنين استPصفحه108 bوCصفحه318 a، نسخ ديگر : جهان در ، كه در اين صورت با حساب جمل مطابق نيست