تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
[ مولانا ] جبينى را به خواندن شاهنامه امر فرموده بودند . مهملاتى مىگفته كه شرح [ آن ] نتوان كرد . مولانا قاسم - كه يكى از مقربان و نواب درگاه عالم پناه بود - گفته كه : حل اين الفاظ و شرح اين كلمات را مقدار فلانى - كه عبارت از اين فقير باشد - كسى نمىداند [ و نمىتواند ] . القصه كسى به طلب اين فقير فرستادند . چون حاضر شديم ، آن مردك را غريب حالى دست داد . حضرت سلطان فرمودند كه : از شاهنامه دلگير شديم . ديوان حضرت مولوى جامى قدس اللّه سره السامى حاضر بود . فقير را به سواد خوانى « 1 » امر فرمودند ديوان را گشاديم ؛ اين غزل برآمد كه :
رفتى و من ملازم اين منزلم هنوز * ز آب مژه به كوى تو پا در گلم هنوز
چون به اين بيت رسيديم كه :
اى گشته دل ز تيغ جفاى توام دو نيم * با من دودل مباش كه من يكدلم هنوز
جبينى از جاى جست و گفت : هزار لا نسلّم . همگنان متحير شدند . وى دست بر زانو زدن گرفت كه هى دريغ اگر جامى زنده بودى ، مرا زر ريز مىكرد « 2 » . فقير فى الحال برخاستم « * » و از مجلس بيرون آمدم « 3 » ، و به مولانا قاسم گفتم كه ، [ مصرع ] :
ضحاك را به زحمت ماران گذاشتيم
همه گفتند كه : ما حيرانيم كه حضرت سلطان چرا حكم نمىفرمايد كه دندانهاى
هامش
( 1 ) -A،B: به سواد خانى ( 2 ) -Tصفحهb176 : باشيم اوزره زرپاش ليق قيلور ايردى ( 3 ) -P: بيرون رفتم ( * ) س 17 : برخواستم
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 323 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف