مولانا شاه حسين بود كه همواره انيس و جليس « * » حضرت خواجه بود و به قانون محبت و ارغنون مودت نقش غم از ميانخانهء دل مىزدود .
و از ارباب حسن امير على نام جوانى از ملازمان خواجه بود كه از رشك عارض دل فريبش آفتاب در اضطراب بود ، و از شرم طرهء پريشانش سنبل چين در پيچوتاب . پرى پيكرى از صورت جان نگاشته ، ماه چهرهاى تيغ غمزه بر خون عاشقان گماشته . [ شعر ] :
به ديده همايون به بالابلند * به ابرو كمانش به گيسو كمند
چو سروى كه پيدا كند در چمن * ز گيسو بنفشه ز عارض سمن
جمالى چو در نيمروز آفتاب * كرشمهكنان نرگسش نيمخواب
بعد از فراغ صحبت آن محفل سپهر تزيين بهشتآيين متوجه ولايت اخسى شديم . چون به قريهء نمدانك « 1 » كه در يك فرسخى فركت است رسيديم ، اين فقير را عارضهاى دست داد و به درجهاى اشتداد يافت كه اميد از حيات منقطع شد . چون ايام مرض متمادى گرديد از حضرت مخدومى استدعا نموده شد كه فقير را گذاشته متوجه اخسى شدند .
بعد از يك هفته اين فقير « 2 » به قدر صحتى يافت ، به جانب تاشكند شتافت . شهرى ديد كه فلك زبرجدى هرشام از براى دفع گزند ، سپند دانههاى نجوم را به آتش شفق مىسوخت ؛ و از براى راه و روش ساكنانش مشعل جهانافروز ماه را برمىافروخت . بهرام خونآشام از براى ضبط و حفظ آن قلعه از كواكب مهرههاى ملتق طيار مىكرد ، و هندوى زحل سنگ رعد از خورشيد خاورى مكمل مىساخت . در پيش ديوارهاى برج و بارهاش مگر كه فلك نيلگون لاف رفعت زده كه به قصد خائيدن سرش از كنگرهها
هامش
( 1 ) -T: نمه دانك
( 2 ) -A،C: اين فقير را به قدر صحتى روى داد
( * ) س 1 : انس و جليس