همهشب در تب غم مىبرم با زلف او حالى * چه سوداهاست اين يا رب كه با خود مىپزم شبها « * »
چه باشد گر در آن كافر بود رسم مسلمانى * چنين « 1 » كز يا ربم مىخيزد از هرخانه يا ربها
دعاى دوستى از خون نويسند اهل عشق و من * به خون ديده دشنامى كه بشنودم از آن لبها
ز خوندل وضو سازم كنم در پيش او سجده * بود عشاق را آرى بسى زين گونه مذهبها
به ناله آن نواى باربد برمىكشد خسرو * كه جانها پايكوبان مىرود بيرون ز قالبها
* * * انسى راست
من بيدل كه از عشقت در آب و آتشم شبها * چو شمع افتاده از سوز دلم تبخاله بر لبها
من از نوش دهان تو نخواهم كام دل جستن * كه بهر كشتنم باهم زبان دارند آن لبها
رخش يك روز و از زلف پريشان هرطرف صد شب * كه ديده است اينكه باشد در جهان يك روز را شبها « 2 »
قلم را سر برفت و ماند سوداى خطش باقى * از آنش سر زده پيوسته مىآيد به مكتبها
خيال زلف پيچان تو نايد در دلم هرگز * كه هرمو « 3 » بر تن زارم بگردد « 4 » نيش عقربها
هامش
( 1 ) -T: كنون
( 2 ) -T: يك روز و صد شبها
( 3 ) -T،B: سو
( 4 ) -T: مگرد و
( * ) س 2 :چه سوداهاست اين يا رب كه با خود مىبرم شبها