مادر مدبر را انداخت « 6 » . برادر آن تيرهبخت جرنده « 7 » نام افغان از قبيلهء مهمند به پيكان زهرآلود ميرزا را مسافر ملك تقدّس ساخت .
بعضى از همراهان ميرزا كامران نقل مىكردند كه آن افغان بدگوهر شست آويزى كه شستهاى خاصهء ميرزا در آن مىبود ، گرفته پيش ميرزا كامران برد - ندانست كه با كه اين نرد بىدولتى باخته است - و تقرير واقعه نمود . ميرزا را [ 314 ] كه نظر بر آن شست آويز افتاد ، دانست كه قضيّه چيست . دستار بر زمين زد كه ميرزا هندال به شهادت رسيده است .
القصّه روح ميرزا در آن تاريكى شب به نادانستگى به عدمآباد شبگير بلند كرد و همانطور قالبش افتاده بود . در اين اثنا بعضى از نوكران ميرزاى مرحوم برگشته مىآمدند كه خواجه ابراهيم بدخشى را به نظر درآمد كه افتادهء قلماقى سياه دربردارد . چون شب تاريك بود و شورش باقى ، چنانچه بايد متوجّه نشد . باز به خاطرش رسيد كه ميرزا هندال جيبهء سياه پوشيده بودند . برمىگردد و ملاحظه مىكند . ميرزا را مىشناسد . از روى صبر و آهستگى - كه شعار خردمنشان است - ميرزا را برداشته به خرگاه ايشان آورد و در آن را به دربانان سپرد . از حسن تدبير در اخفاى اين واقعهء جانكاه كوشيد تا در چنين شورش و آشوب اعدا خوشوقت و چيرهدست نشوند و اولياى دولت بيدل و خاطر شكسته نگردد . و اظهار كرد كه ميرزا تردّد بسيار كردهاند و ضعف دارند ، و به قدر زخمى رسيده . كسى در اين نواحى شور و غوغا نكند . و خود بر بلنديى برآمده از جانب ميرزا مباركبادى فتح مىرساند . بر خاطر اشراقپذير حضرت جهانبانى پرتوى از اين معنى تافت .
القصّه ، تابوت ميرزا را در جوى شاهى به امانت سپرده بعد از چندگاه به كابل بردند و در گذرگاه نزديك به مرقد مقدّس حضرت گيتىستانى فردوس مكانى پايان پاى آن حضرت مدفون ساختند . ملّا خرد زرگر - كه از منتسبان ميرزا بود - مرثيهاى گفته ، مطلعش اين است :
هامش
( 6 ) الف : آن مدبر را انداخت ؛ و : آن اژدها سر مدبر را انداخت
( 7 ) در بعضى نسخه : خريده