رسيد . عيش باطن تلخ شد و سرور خاطر به حزن مفرط مبدّل گشت .
آرى رسم اين جهان فانى همين است كه اگر نفسى به شادى برآمد ، زمانى ديگر دود اندوه از سينهء سوختگان علم برآرد .
شعر
فلك چشم از صبح روشن نكرد * كه شام از شفق خون به دامن نكرد .
نه شادى را در آن مجال مهلتى و نه اندوه را در آن رخصت اقامتى . ميرزا اگرچه از اين جهان بىثبات گذاشتنى و از اين سراى بىبقاى گذشتنى درگذشت ، امّا سعادت شهادت دريافته هم نيكنام ملك صورت شد و هم در عالم معنى بلندپايه گشت . زهى اندكپذير بسياربخش كه به رفتن جان مستعار چنين دولتهاى پايدار بخشد .
آن حضرت كه معدن حقشناشى بودند از فوت چنين برادرى ارجمند آن مقدار متحسّر و متأثر شدند كه به عبارت و اشارت درنيايد . و از آنجا كه خرد و الا و ديدهء دوربين قرين روزگار آن حضرت بود ، از جزع و فزع به صبر و تحمّل گراييده به نزهتسراى رضا و تسليم چارهگر خود آمدند .
و شرح اين سانحهء جانكاه آنكه ميرزا هندال از استماع خبر شبيخون اهتمام مورچلها كرده سر بر بستر استراحت نهاده بود كه غوغاى افغانان بر خواست . در هر مورچلى چندان افغان پياده هجوم آورده بود كه به گفت درنگنجد . جمعى كثير از افغانان درون مورچل ميرزا درمىآمدند . شب تاريك بود و ميرزا به دفع اين گروه سيهروزگار اهتمام مىنمود . مردم سراسيمه به خبردارى اسبان خود شتافتند . در اين اثنا ميرزا خود روبروى افغانى شد . نورم كوكه و چندى ديگر شرمندهء نامردانگى و خجلتزدهء بدخدمتى گشتند . كار از تير و كمان گذرانده به يكى به نفس نفيس آويخت و به زور بازوى همّت آن از