تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
خود راه داد . اوّل برادر [ 225 ] خضر خان هزاره و قربان قراول بيگى را از كابل فرستاد كه آن نورپرورد الهى ، يعنى حضرت شاهنشاهى ، را از قندهار به كابل آورند . فرستاده‌ها چون به قندهار رسيدند ميرزا عسكرى در فرستادن آن حضرت با نزديكان خود كنكاش كرد . جمعى كه عقل درست داشتند گفتند كه فرستادن ايشان لايق نيست . مناسب آن است كه چون موكب عاليحضرت جهانبانى جنت‌آشيانى نزديك رسد آن نونهال دولت را به اعزاز و احترام پيش ايشان بايد فرستاد و به وسيلهء جميله‌اى اين گلدستهء چمن سعادت و اقبال استعفاى جرايم خود نمود . و بعضى گفتند كه لايق دولت آن است كه پيش ميرزا كامران فرستند و خاطر ميرزا را از دست ندهند ؛ چه ، آن امورى كه از شما سر زده است روى آن نمانده كه حضرت جهانبانى را به هيچ وسيله توانيد دريافت . آخر ميرزا بر راى صواب عمل نكرده حضرت شاهنشاهى را در عين زمستان و برف و باران روانهء كابل ساخت . همشيرهء قدسيّهء آن حضرت‌بخشى « 1 » بانو بيگم ، شمس الدّين محمّد غزنوى - كه به خطاب اتگه‌خانى سرافراز بود - ، ما هم انگه والدهء ادهم خان ، جيجى انگه والدهء ميرزا عزيز كوكلتاش و جمعى ديگر از ملازمان و خدمتكاران در ملازمت اشرف بودند . و به جهت آنكه كسى نشناسد در اين سفر سعادت انجام آن نورپرورد ايزدى را « ميرك » مىخواندند ، و همشيرهء شريفه را « بيجه « 2 » » مىگفتند . چون به قلات رسيدند شب به خانهء هزاره فرود آمدند . از فرّ بزرگى و شكوه دولتمندى كه از ناصيهء اقبال آن حضرت هويدا بود ، به مجرّد ديدن آن حضرت را مردم شناختند . و صباح آن شب بر زبان صاحبخانه جارى شد كه شاهزاده را هم اينجا فرود آورده بودند . چون برادر خضر خان اين سخن را از صاحبخانه شنيد ، فىالحال از آنجا روان شد و بسرعت به جانب غزنين شتافت . و ملازمان ركاب ساعت‌بساعت و لحظه‌بلحظه آثار بزرگى در عنفوان صغرسن مشاهده مىفرمودند و اوضاع غريبه از احوال گرامى آن حضرت ادراك كرده حيران صنع الهى
هامش
( 1 ) م : يخشى ( 2 ) ح : بيچه