داشت . او را طبعى سرشار و ذوقى وافر بود . مريدان او چندين بار نزد من آمده ، هرچه به من اصرار كردند كه در حوزهى ارادت ايشان درآيم ؛ قبول نكردم . گفتم : « سالها در تصوف و عرفان سير كردم . از زشت و زيبا هرچه بايد بدانم ، دانستم . ديگر بدون دليل كسى را قطب نمىشمارم و احدى را ولى نمىدانم . اگر ولايت بدون دليل است ، پس من ولى مىشوم ؛ كه اطلاعات هم دارم و اصطلاح را هم مىدانم و كتاب مرحوم ملا محسن فيض و سايرين را هم فهم مىكنم . و اگر ولى شدن دليل مىخواهد ، دليل اين اولياء و عرفاى ظاهره ، چيست جز شعبده و لفاظى و خوشسلوكى ظاهر ؟ چه تصرفى در وجود من مىكنند و چه خرق عادتى دارند ؟ در صورتى كه نتوانند تصرفى در وجود من كنند ، چرا من خود را نوكر و مريد ايشان قرار دهم ؟ از عوام ، كه نيستم تا گول نظم و نثر و انشاء و عرفان بخورم . محتاج و نكره نيستم ، كه بخواهم خود را معروف يك دسته كنم و به تقويت مرشد خود را به بزرگى بندم و از جايى فايدتى برم . » خلاصه ، باز مريدان آمدند و مرا دعوت كردند . آخر الامر ، گفتم : « جناب صفى على شاه به ده هزار نفس مىتواند ولايت پيدا كند و آنها را از جهل و نخوت برهاند ؛ ولى ، او به نفس من ولى نمىشود و اولى به تصرف نيست ؛ كه من بعضى مقامات را سير كرده ، از اصل مذهب تصوف و رؤساى سابق اينها اطلاع كافى دارم ، كه كنون صلاح نمىدانم كه حقيقت امر را مكشوف دارم و مردم را از خود برنجانم . من با مذهب تصوف نه الفت دارم ، نه كلفت . »
اتفاق افتاد كه در سه مجلس ، با جناب صفى على شاه ملاقات دست داد . صحبت عرفان و مطالب متصوفه در ميان نيامد ، كه صحيح و سقيمى معلوم شود ؛ همينقدر مطالب يوميه و صحبتهاى معمولى به ميان آمد ، كه محاورت خوش و خوشسلوكى جناب صفى على شاه ، اهل مجلس را روشن ساخت .
بعد از ايشان ، جناب مستطاب ظهير الدوله ، صفا على شاه ، كه در دولت وزارت تشريفات دارند و به شرف مصاهرت سلطنت عظما مفتخرند ، خليفه و جانشين آن مرحوم شده ، پيشواى طريقت و رئيس طايفهى شاه نعمت اللهى گرديد . واقعا ، درويشان از طفيل وجود او آسوده گشتند . هيچوقت ، هيچ مرشدى اينطور از درويشان پرستارى نمىكرد .
به بعضى سرمايه داد و آنها را به كسب باز داشت ، كه به سهولت گذران آوردند و مايه را زياد كردند . بعضى را به بعضى ادارات معلم ساخت . و هريك را بهطورى شايان نواخت .
نعمتها بر ايشان گشود ، و بر اعزاز هريك افزود . هر كدام هنرى داشتند ، بر ترويج هنر ايشان كوشيد ، و بر بعضى درهم و دينار بخشيد . قواعد خوب در كار گذاشت . مجلس شب نياز را مرتب ساخت . هفتهيى يك روز ، بدون حضور اغيار ، در مجلسى جمع شده ، به مشورت درمىآمدند كه وضع آسايش اين طايفه را به چه قسم مرتب و منظم دارند . بسى قواعد خوب در كار گذاشتهاند ، كه من مجال شرح و بسط ندارم .
نه ادعاى كشف و شهود دارند ؛ نه مثل ساير مشايخ طريقت ، خرق عادت به خود مىبندند ؛ نه مثل ساير رؤساى متصوفه ، مهدويت دورى و نوعى قائلند . ريا و خودبندى در كار ندارند . فرضا ، اگر وقتى فسقى كرده باشند ، كنون بيان مىكنند و زهد را به خود نمىبندند . ساير مرشدان در خلوت ، با خاصان اباحهى شراب كرده ، به وجد و سماع و
افضل التواريخ ( فارسي ) — صفحة 377
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی) و سيروس سعدونديان
ص٣٧٧