چو اندازى از دست بىجان كمند * سرزنده پيل اندر آيد به بند
چو گيرى به كف تاب داده سنان * به خاك افكنى شرزه شير ژيان « 1 »
عطاى تو اى خسرو تاجدار * فزون شد « 2 » ز باران ابر بهار
كف راد تو لعل بارى كند * ملامت به ابر بهارى كند
دل و دست خاقان صاحبقران * چو جوشنده دريا به دو درفشان
بود درگهت فى المثل در زمين * چو عرش خدا در سپهر برين
بهشتى است پرنعمت و خواسته * چو جنّت نگردد از او كاسته « 3 »
خنك آنكه در بارگاه تواند * به هرنيك و بد در پناه تواند
خنك آن كسانى كه در شام و بام * گزيدند بر درگه شه مقام
خنك بختيارى كه از بخت شاه * برد راه در پايه تخت شاه
گشادهزبان است ( 18 الف ) و بستهكمر * به عزّت رساند « 4 » به خورشيد سر
بود جيب آمالش از سيم پر * همه حقهء آرزو پر ز دُر
كسى را كه چون گوهرى نيست راه * به پايان تخت زرآگين شاه
تهىدست باشد تبهروزگار * سيهروز و درمانده و شرمسار
الهى تو اين خسرو كامكار * كه آراست گيتى چو خرّمبهار
بگسترد سايه به خلق جهان * همى داد سازد چو نوشيروان
دلش را به لطف ازل شاد كن * همه ملك اميدش آباد كن
به عمر ابد كامرانيش ده * پس از پيرى آن را « 5 » جوانيش ده
سرافرازيش ده كه صاحبدل است * ببخشا كه شاهنشهى عادل است
به عمرش بيفزا كه ظلّ خداست * نگهدارش از بد كه بس نيكراست
به اولاد امجاد او يكبهيك * كه هستند تابان نجوم فلك
هامش
( 1 ) . مج : شير دمان .
( 2 ) . مج : فزونتر .
( 3 ) . مج : چو جنت به هرچيزى آراسته .
( 4 ) . مج : رسانده .
( 5 ) . مج : از نو .