دريغا « 1 » كه آن خسرو تاجور * به جا ماند افسر چو جد و پدر
دريغا كه از جور چرخ نژند * رسيده به جان و به تختش گزند
به روز جوانى جهان را گذاشت * لوا « 2 » جانب آن جهان برفراشت
دريغ آن سر و افسر خسروى * دريغ آن بر و يال و بال قوى
دريغ آن جمال و جوانى او * دل و زهرهء پهلوانى او
تو تا برنشستى به پشت سمند * كرا بود پرواز افشار و زند
تو شبديز را تا كشيدى به زين * بلرزيدى از هيبت دشت كين
تو را « 3 » بود تا جاى بر پشت خنگ * كه كردى تمناى ميدان جنگ
كنون اى سپهدار جمشيدفر * سر از خاك بردار و بيرون « 4 » نگر
نگر جغد را بر به ايوان و كاخ * پسين زاغ را برنشسته به شاخ « 5 »
گر اين داورى بينى اى پيل زور * بدرى كفن سر برآرى ز گور
اولاد نامدارش كه در آسمان سلطنت و نامدارى « 6 » هفت كوكب سيّار و هريك در سپهر مناعت و بختيارى خورشيد اشتهار و هركدام در ابهّت و جلالت خسروى جهاندار و خديوى شيرشكار « 7 » بودند ، بنابر صغر سن و خردسالى « 8 » و سعايت دشمنان خانگى و غمّازى اهالى كيد « 9 » اشبال كنام بسالت كه شير گردون از بيم به گرد سراپردهء حشمت ايشان نيارست گشتن ، روبهى چند را دستگير و شهسواران ( 12 الف ) عرصهء بطالت كه تهمتن زمان از هراس به پيرامن كرياس شوكتشان نتوانست گرديد ، شبانكارهء زند را اسير آمدند .
معهود چنان بود كه لآلى آبدار از عمّان به جوانب و انحاى « 10 » عالم و اطراف جهان برند .
بر خلاف اين درارى شاهوار كه از دامن قلزم « 11 » به ساحل عمّان ( 17 ) بردند و چون گنج به
هامش
( 1 ) . متن : دريغا كه .
( 2 ) . مج : علم .
( 3 ) . متن : ترا ( همهجا ) .
( 4 ) . مج : ايران .
( 5 ) . مج : ببين زاغ را بر سرو ستاخ .
( 6 ) . مج : كامكارى .
( 7 ) . مج : دشمنشكار .
( 8 ) . متن : خوردسالى .
( 9 ) . مج : غمازى معاندان .
( 10 ) . مج : جانب انحاى .
( 11 ) . مج : خزر .