خاطرى هراسان كام و ناكام رجعت نموده « 1 » سلالهء خاندان تيمورى را از قصد و اراده و الوكهاى « 2 » خسرو نصرت ورود آگاهى داد . فيروز ميرزا چون از بادهء پندار و جام « 3 » غرور مست طافح بود از خواب غفلت بيدار و از مستى باده سخنهاى واهى صوفى اسلام هوشيار نشده با نخوتى كه داشت بر زبان راند كه : « 4 »
شعر « 5 »
ببينم « 6 » تا دور گردان سپهر * كه را بر سر آرد ز پستى به مهر
و يا گردش چرخ ناپايدار * كه را كرد خواهد درين رزم خوار
صوفى اسلام و سران افاغنه مقابله و مجادلهء غازيان نصرتنشان را سهل و آسان پنداشته در كمال جرأت و جلادت ازين اراده « 7 » يكدل و يكزبان گشتند و « 8 » گفتند :
شعر « 9 »
خروشيم در جنگ چون نرهشير * فلك تا كه آرد ز بالا به زير
بدال خان « 10 » مجددا از روى دوربينى و مآلانديشى بانى مبانى صلح و صلاح و سالك مسالك فوز و فلاح گرديده ، هرچند در مقام تمنّع برآمد ، « 11 » جهّال و بىخردان افاغنه « 12 » مهيّج مادهء « 13 » فساد و دامن زن آتش بغى و عناد گشته به سوى مرگ شتابان و بلا را به آرزوى تمام خواهان بودند . بدال خان چون دانست كه :
شعر « 14 »
گوزنى كه باشد اجل رهبرش * برد تا كمينگاه شير نرش
دست از نصايح بىحاصل برداشته به مرافقت و موافقت ياران همّت بر سفر آخرت گماشته ، آمادهء فنا و منتظر نزول بلا گشت .
هامش
( 1 ) . مج : گام رجعت برداشته .
( 2 ) . مج : الوكهاى خشن زهرآلود .
( 3 ) . ملك : « جام » ندارد .
( 4 ) . ملك : « كه » ندارد .
( 5 ) . ملك : ندارد .
( 6 ) . مج : بهبينم .
( 7 ) . مج : و عزيمت .
( 8 ) . مج : گشته .
( 9 ) . ملك : ندارد .
( 10 ) . ملك : بدل خان .
( 11 ) . مج : درآمد .
( 12 ) . مج : افغان .
( 13 ) . مج : مواد .
( 14 ) . ملك : ندارد .