در پيش آن فولاد سم در نزد آن غژغاو « 1 » دم * چون نقطهء موهوم گم آثار اين دير كهن
در هردو دست او صبا مضمر چو در جوهر عرض * و اندر دو پاى او هوا مدغم چو جان اندر بدن
صرصر تكى كز ماه نو هنگام كين « 2 » گيرد گرو * وز تندى آن برق رو مضمون ببندد « 3 » در سخن
در روز كين چون يال خود افشاند و دنبال خود * در قالب تمثال خود خصم تو مىگيرد وطن
آموخت رُمحت شير را وان غافل آهوگير را * تا بچهء نخجير را بنهاده پستان در دهن
افتد سپرها واژگون چون كشتى اندر بحر خون * هنگام كينخواهى تو چون با خصم گردى مقترن
تيغت غزا از خون كند ، رُمحت زبان بيرون كند * خصمت از آن گلگون كند ، سرپنجه همچون خاركن
بر فرق هرجنگ آزما تا برق تيغت كرده جا * زان برق آتش پارهها « 4 » افتاده بر خاك خشن
گرديده اسب و نيزهور با يكدگر زيروزبر * زين دشت پرخوف و خطر جا كرده در آن انجمن
از حلقهء جوشن عيان جوشد همى خون يلان * چون رنگ رخسار بتان از چين زلف پرشكن
خون بس كه در موج زره چون شاخ مرجان شد گره * خصم از كمان بركند زه ، شد ملك خالى از فتن
هامش
( 1 ) . مج : غژغار .
( 2 ) . مج : هنگام دو .
( 3 ) . مج : به بندد .
( 4 ) . متن : آتشپارها .