مؤكّده محكم و به خاطرجمعى « 1 » عنان عزيمت را به صوب كامل معطوف داشت . حاجى فيروز كه چندى قبل ازين يوسف خان ولد ابراهيم خان را در قلعهء برناباد گرفته ، محبوس داشتند « 2 » ، درين اوقات او را مستخلص و سر و بر او را به خلعت لايق آراسته و « 3 » خواهشمند گرديد « 4 » كه پدرش تدارك سفر و سواره خود را فرستاده كه در يورش قندهار به همراهى پسرش باشد . ابراهيم خان از سادهلوحى ، غدر و مكر حاجى را محمول بر حقيقت نموده ، آنچه سوارهء كارآمد داشت با تهيهء سفر روانه نزد ولد خود نموده كه منشأ خدمتى « 5 » شده ، شايد تلافى مافات به عمل آيد . به محض ورودسواران غوريان حاجى فيروز تمامى آنها را يراق چين و ولد خود را بىخبر به رسم « 6 » ايلغار به ساحت غوريان امر نموده ، « 7 » ابراهيم خان غافل نشسته بود كه ناگاه سواران گسسته رسيده ، به چپاول و نهب و تاراج دست گشاده « 8 » ، نكته را مهمل نگذاشتند و مركز « 9 » حصار غوريان را دايرهآسا « 10 » در ميان گرفته ، به شدّت هرچه تمامتر در تضييق محاصره « 11 » مىكوشيدند .
حاكم غوريان نظر به عدم استعداد و توهّم « 12 » دست از جان شسته ، هرلحظه زندگى را وداع مىنمود و « 13 » به قدر امكان در محافظت و نگهدارى قلعه اهتمام نموده ، كيفيّت را معروض عتبهء « 14 » و الا داشت . چون شاهزادهء « 15 » و الا صفات از غدر و مكر والى هرات استحضار به هم رسانيد نايرهء غضبش ملتهب شده ، امراى عظام و خوانين بلند « 16 » مقام را طلبيده ، حكما و حتما امر به تهيهء ( 76 الف ) يورش غوريان فرمودند . « 17 » چون اوّل قوس و موسم استيلاى لشكر
هامش
( 1 ) . مج : و خاطرجمع .
( 2 ) . مج : داشته بود .
( 3 ) . مج : « و » ندارد .
( 4 ) . ملك : « گرديد » ندارد .
( 5 ) . مج : خدمت .
( 6 ) . مج : بىخبر بر سبيل .
( 7 ) . مج : نمود .
( 8 ) . مج : ابراهيم خان خالى از ذهن نشسته كه به يك بار سر سوار پيدا شده به چپاول و تاختوتاز آنجا .
( 9 ) . مج : مركزوار .
( 10 ) . مج : « دايرهآسا » ندارد .
( 11 ) . مج : محصورين .
( 12 ) . مج : و احتياط .
( 13 ) . مج : شسته بلكه زندگانى را وداع كرده .
( 14 ) . مج : عتبه عليه .
( 15 ) . مج : شهزاده .
( 16 ) . مج : رفيع .
( 17 ) . مج : فرمودهاند .