ناسپاسان در بازار همّتش « 1 » بىبهاست ، لهذا چندين دفعه آن گمگشتهء تيه ضلالت « 2 » و درماندهء وادى غوايت را به صراط المستقيم مطاوعت و هدايت ارشاد فرمودند « 3 » و آن نادان از فرط « 4 » جبن و بددلى آن را به دفع الوقت مىگذرانيد . « 5 » به گمان اينكه سيل « 6 » بلا را با خاشاك « 7 » توان بست ، يا در گذرگاه طوفان حوادث توان نشست « 8 » ، از عاقبت كار نينديشيده ، باوجود قرب جوار به مقرّ خلافت مغرور به متانت و استحكام « 9 » حصار و جدار شده به تهاون و تسامح روزگار مىگذرانيد و هرروز صورت مرگ را « 10 » از توهّماتى كه داشت معاينه مىديد .
بالاخره عزم استوار شاهزادهء « 11 » نامدار مصمّم « 12 » برين شد كه افواج بلاانگيز را به سردارى حسين خان سردار مأمور به ترشيز و امر به ستيز و آويز و انهدام بنيان هستى آن غافل بىتميز فرمودند . « 13 » حسب الامر اشرف « 14 » و الا ، افواج نصرت انتما كوكبهء زياده « 15 » از احصا « 16 » در بيست و هفتم شهر صفر المظفر سنهء يك هزار و دويست و نوزده « 17 » از ارض فيض اثر روانهء آن بوم و بر شد « 18 » و در استيصال آن گروه شقاوت مآل سعى موفور را به منصهء ظهور رسانيده « 19 » و محمّد اسحاق خان سردار را با جمعيّت قرايى از تربت حيدريه مأمور كه آمده در ترشيز با حسين خان ملحق شده ، اهتمام تمام در اختتام ( 57 ب ) كار آن « 20 » تيره سرانجام به عمل آورند .
هامش
( 1 ) . مج : تربيتش .
( 2 ) . مج : ضلالت .
( 3 ) . مج : خدمت و مطاوعت ارشاد و هدايت .
( 4 ) . مج : از راه .
( 5 ) . مج : گذاشته .
( 6 ) . مج : دم سيل .
( 7 ) . مج : بيل .
( 8 ) . مج : و يا اينكه در لب درياى طوفانى به فراغت مىتوان نشست و .
( 9 ) . مج : جوار مغرور به استحكامى .
( 10 ) . مج : مرگ خود را .
( 11 ) . مج : شهزاده .
( 12 ) . مج : جزم .
( 13 ) . مج : آن مرد ناتميز فرمودهاند .
( 14 ) . مج : « اشرف » ندارد .
( 15 ) . مج : با كوكبهء زياد .
( 16 ) . ملك : احصى .
( 17 ) . مج : 1219 مئتان و تسع عشر بعد الالف .
( 18 ) . مج : شده .
( 19 ) . مج : رسانيدهاند .
( 20 ) . مج : آن مرد .