نامه شاه سلطان حسين به سلطان احمد ثالث
بسم الله الرحمن الرحيم تزيين اكليل وجود و ترصيع ديهيم هستى و بود از لآلى متلالى ستايش نامحدود و جواهر زواهر نيايش نامعدود معبود ودودى تواند بود كه از مرآت ضماير ايام و منظار خواطر خواص و عوام غبار نقار و تشويش و زنگ ملال بيش از پيش به پرداز نگهبانى سلاطين عدالت كيش و مصقل فرمانرانى خواقين دورانديش زدوده ثلمه و رخنهء موفور را كه در قلاع رصين دين محصور از فتور راى و عدم پرواى بىمحابايى و بىاعتنايى در رعايت نواميس كبراى كبرياى توانا و اعانت ملت زهرا و حمايت شريعت بيضاى يكتاى بىهمتا و قصور بنيان قصور صدوران پيرو هوس و هوا از فقدان سكون تولاى برگزيدگان دودمان اصطفا و ارتضا به سبب ارتكاب به اهانت منسوبان خاندان آل عبابه ظهور آيد به ضرب خشت رزمآرايى جهانگشاى اخلاص نمايى تشييد نمايد كه جهت سد ياجوج مخالفين عنيد به حكم
آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ
[ 1 ] از كارفرمايى اسلحهء جنود نصرت نويد كه مفاد سياق
أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ
[ 2 ] شديد است ، بين الصدفين آن حصون حصين راسد سديد فرمايد .
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ
[ 3 ]
اى همه هستى ز تو پيدا شده * خاك ضعيف از تو توانا شده
زيرنشين علمت كائنات * ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
طيور عقول فحول ارباب انظار در هواى بيداى ناپيداى ادراك كنه ذات بىزوالش بال پرواز رسا باخته و ليوث رؤس اولى الابصار از بند چنگال احساس آثار صفات بىمثالش پنجهء حواس نارسا انداخته .
اعتصام الورى بمغفرتك * عجز الواصفون عن صفتك
تب علينا فاننا بشر * ما عرفناك حق معرفتك
درين فيفاى [ 1 ] پرپهناى هولافزا پاى چوبين توسن خامهء پيچان بىجان را كجا ياراى ياورى و لسان نامهء حيران بىزبان را چه سان توان زبانآورى است .