كارها توجهى ندارد . با اين همه كشيكچى باشى تمكين نكرد و كار به زد و خورد كشيد . فردا صبح شاه صفى خبردار گرديد و طالب خان را احضار كرد و گفت جزاى كسى كه نان مخدوم خويش را بخورد و احترامش را نگه ندارد چيست . طالب خان بىخبر از همه جا گفت جزاى او مرگ است . شاه صفى هم در دم شمشير كشيده در شكم طالب خان فرو كرد و دستور داد تا قورچيان سر و دهان او را با تبر زين خرد كنند . نوشتهاند كه يكى از ملازمان مخصوص با نفرت بدين منظره نگريست . شاه صفى فرمان داد تا چشمهاى وى را بيرون آوردند و قاضى محسن را هم كه از مجلس او گريخته بود - چون گفته شد كه نتوانسته ناظر مرگ طالب خان باشد - به امر شاه دست و پايش را قطع كردند و چشمانش را از حدقه بيرون كشيدند و بينىاش را بريدند ! !
بارى طالب خان بدين نحو كشته شد و على مردان خان بهترين حامى خود را از دست داد . جانشين طالب خان دشمن وى ميرزا محمد تقى معروف به سارو تقى بود . بدين گونه روزگار با على مردان خان بىمهرى آغاز كرد . ديگر نه تنها كسى ازو حمايتى نمىكرد . بلكه مردم زمانه به مقتضاى روز در شكست كارش مىكوشيدند و به دشمنيش برمىخاستند و بدهى او و ثروتش را يك كلاغ و چهل كلاغ مىكردند .
درين راه سارو تقى بيش از همه مىكوشيد . تا اين كه شاه صفى ، خان قندهار را احضار كرد . على مردان خان كه شنيده بود چگونه امامقلى خان فاتح هرموز و زينل بيك شاملو مرد برجستهء جنگ و سياست دربار شاه عباس و طالب خان اعتماد الدوله صدر اعظم و اغرلو خان ايشيك آقاسى باشى و عيسى خان قورچى باشى و پسرانش و چراغ خان قورچى باشى و يوسف آقا ريش سفيد غلامان و مير شكار باشى كشته شدهاند و حتى زنان حرم نيز از سنگدلى و خونخوارى شاه صفى جان به در نبردهاند ، از رفتن به اصفهان خوددارى كرد . به خصوص كه از بابت بقاياى مالياتى سنواتى مبالغ هنگفتى به خزانهء دولت بدهكار بود و از طمع و كينهء سارو تقى هم خبر داشت .
در نتيجه ، در سال 1047 ه . ق . على مردان خان نامهاى به شاه جهان پادشاه هند نوشت و از وى كمك خواست . درين خصوص ، ملا كمال نوشته است :
« حسب الامر مقرر شد كه قوللر آقاسى به قندهار رفته و به خرابى و آبادانى قلعهء قندهار برسد . اما چون قوللر آقاسى متوجه قندهار شد ، واهمه بر على مردان خان مستولى شد و جمعى از امراى جغتاى را كه نزديك به آن سرحد و كابل بودند طلبيد
اسناد ومكاتبات سياسى ايران ( از سال 1038 تا 1105 ق ) ( فارسي ) — صفحة 11
مساهمون: عبد الحسين نوائى
ص١١