خداوند جلّ شانه را كه آنچه را در شأن سركار عالى استدعا كردم به مطلب رسيدم .
شاهد اين معنى خداوند عالم است كه در اين مدتى كه خدمت سركار عالى مشرّف شدم از خداوند چه خواستم . ان شاء الله اميدوارم آنبهآن بر عمر و عزّت و دولت سركار افزوده بشود .
عرض مىشود البته خود سركار مطلع هستيد اوقاتى كه دولتآباد و همدان تشريف داشتيد چهقدر شوق شرفيابى را داشتم نواب مستطاب احتشام الدوله « 1 » مانع شدند ، خود سركار نوّاب اشرف و الا خدمت سركار عالى نوشته بودند . بعد قرار چنين شد بعد از ورود به دار الخلافه خدمت سركار عالى مشرّف بشوم . از قرارى كه معلوم مىشود خيال چنين سعادتى نداشته باشم ، به دليل آنكه تا سركار نوّاب احتشام الدوله تشريف داشتند در اين مدت مديد از براى مخلص و ساير مخلوق از اعلى و ادنى « 2 » آسايش و امنيت ديگر بود . حال به خلاف سابق ، از ورود سركار نوّاب عضد الدوله كه تا الى حال مدت دو ماه مىشود منتهاى بىنظمى و اغتشاش « 3 » در بروجرد و سيلاف و جاپلاق و بختيارى بهم رسيده كه در واقع هيچكس مالك هيچ نيست .
جمعى . . . سركار عضد الدوله را دارند كه طالب فساد اين ملك باشند ، خداوند رحم كند . و وامىدارند شاهزاده را كه متّصل شكوه از علما بنويسند ، بخصوص از سركار شريعتمدار آقاى آميرزا محمود سلّمه الله و جناب مستطاب حاجى ميرزا ابو القاسم سلّمه الله . البته اين دو بزرگوار را ملاقات فرمودهايد بسيار جليل القدرند و از اجلّه علما هستند . چنين معلوم مىشود كه زياد تشكّى از جنابان معظم اليهما خدمت سركار مقرب الخاقان سپهسالار مىنويسد و بناى او هم تعدّى عظيمى مىباشد ، خداوند عاقبت اين كار را به خير بگذراند . در اين مدت قليل مداخل زيادى ، جرم زيادى گرفته . اليوم جناب مستطاب حاجى ميرزا ابو القاسم بناى حركت به دار الخلافه داشته با جمع كثيرى ، خود نوّاب عضد الدوله با اهل بلد مانع شدند و خود مخلص از التفات سركار آسوده هستم .
لازم بود كه وقايع را به عرض عالى برسانم . صلاح مملكت خويش خسروان دانند .
عرض مىشود مطلبى اگر در سابق عرض كرده بودم وعده فرموده بوديد به وعدهء « 4 » خود
هامش
( 1 ) . خانلر ميرزا احتشام الدوله پسر هفدهم عباس ميرزا نايب السلطنه است . در كتاب شرححال رجال ايران جلد اول ص 474 تاريخ انتصاب احمد ميرزا عضد الدوله به جاى احتشام الدوله سال 1267 درج شده است .
با اين توضيح تاريخ تحرير نامه هم مشخص مىشود .
( 2 ) . در اصل : اعلا و ادنا
( 3 ) . در اصل : اختشاش
( 4 ) . در اصل : بوعدى