فصل چهارم ملاى رومى يونانىمآب
از مباحثى كه ذكر آن در اين مقدمه واجب است گفتگو از شخصيت مولانا جلال - الدين و مقام معنوى او در دربار سلاجقهء روم و بين مردم قونيه و آسياى صغير مىباشد .
مولانا عارفى ايرانى الاصل و پارسىزبان بود كه بر اثر بعضى از حوادث در حداثت سن با پدرش بهاء الدين ولد كه از بزرگان خوارزم بود به مغرب فلات ايران و بغداد مهاجرت كرد و سرانجام رحل اقامت در قونيه افكند و به بركت وجود او مكتب تازهاى از تصوف اسلامى در آسياى صغير پيدا شد كه معروف به طريقهء مولويه است .
نسب مولانا :
پدرش محمد بن حسين خطيبى معروف به بهاء الدين ولد بلخى و ملقب به سلطان - العلماء است كه از بزرگان صوفيه بود و بروايت افلاكى احمد دده در مناقب العارفين ، سلسلهء او در تصوف به امام احمد غزالى مىپيوست و مردم بلخ بوى اعتقادى بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد .
گويند سبب عمدهء وحشت خوارزمشاه از او آن بود كه بهاء الدين ولد همواره بر منبر به حكيمان و فيلسوفان دشنام مىداد و آنانرا بدعتگذار مىخواند .
گفتههاى او بر سر منبر بر امام فخر الدين رازى كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنى با وى برانگيخت .
بهاء الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديد و براى رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن درداد و سوگند خورد كه تا آن پادشاه بر تخت سلطنت نشسته است بدان شهر بازنگردد . گويند هنگاميكه او زادگاه خود شهر بلخ را ترك مىكرد از عمر پسر كوچكش جلال الدين بيش از پنجسال نگذشته بود .
افلاكى در كتاب مناقب العارفين در حكايتى اشاره مىكند كه كدورت فخر رازى با بهاء الدين ولد از سال 605 هجرى آغاز شد و مدت يك سال اين رنجيدگى ادامه يافت و چون امام فخر رازى در سال 606 هجرى از شهر بلخ مهاجرت كرده است ، بنابراين نمىتوان خبر دخالت فخر رازى را در دشمنى خوارزمشاه با بهاء الدين درست دانست .
ظاهرا رنجش بهاء الدين از خوارزمشاه تا بدان حد كه موجب مهاجرت وى از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنى بر حقايق تاريخى نيست .