آن نكند بتو وترا آگاه نسازد بر آن ، أوصاف نيست وغشّ دارد مگر اين كه سبب شرعي داشته باشد مثل اين كه ترسى از اظهار آن داشته باشد .
7766
من مدحك فقد ذبحك .
هر كه مدح وثنا كند ترا پس بتحقيق كه أو بكشد ترا ، يعنى مدح وثنائى كه كسى ترا برابر تو بكند احسانى نيست نسبت بتو بلكه بمنزلهء كشتن تست ، زيرا كه نمىشود بسبب آن در تو عجبي حاصل نشود وآن هلاكتيست معنوي .
7767
من نصحك فقد أنجدك .
هر كه نصيحت كند ترا پس بتحقيق كه يارى كرده ترا .
7768
من صدقك في نفسك فقد أرشدك .
هر كه راست بگويد بتو در نفس تو پس بتحقيق كه راه نموده ترا براه راست ، مراد به « راست گفتن در نفس أو » اينست كه بدى كه در أو باشد باو بگويد .
7769
من قنع برأيه فقد هلك .
هر كه قانع شود برأي خود پس بتحقيق كه هلاك شود ، مراد ترغيب در مشورت كردن با مردم است در كارها واين كه كسى كه مشورت نكند وكارها را همه برأي خود بكند نمىشود كه هلاك نشود ، يعنى در زيان وخسران نيفتد .
7770
من استشار العاقل ملك .
هر كه مشورت كند با عاقل پس بتحقيق كه مالك شود ، يعنى مالك شود آنچه را خير أو در آن باشد .
7771
من قنع لم يغتمّ .
هر كه قناعت كند غمناك نگردد ، يعنى بأكثر غمها كه از براي دنيا ميباشد .