خود واعتدال كند در مطلبهاى خود ، يعنى همين كافيست از براي زيركى أو ودليل بر آن .
7065
كفى بالظّلم طاردا للنّعمة ، وجالبا للنّقمة .
كافيست ستم دور كننده مر نعمت را ، وكشنده مر عقوبت را ، يعنى در دور كردن نعمت وكشيدن عقوبت ستم كافيست وحاجت سبب ديگر نيست .
7066
كفى بالبغى سالبا للنّعمة .
كافيست بغى رباينده مر نعمت را ، يعنى كافيست آن در ربودن نعمت وزايل كردن آن وبا وجود آن حاجت سبب ديگر نيست ، و « بغى » چنانكه مكرّر مذكور شد بمعنى ستم است وعدول از حقّ وطغيان وسربلندى كردن ودروغ گفتن ، وهر يك در اينجا محتمل است وظاهر اوّل است موافق فقرهء سابق .
7067
كفى بالسّخط « 1 » عناء .
كافيست ناراضى بودن بحسب تعب يعنى از براي تعب وزحمت كافيست ناراضى بودن بنصيب وبهرهء خود وبا وجود آن حاجت سبب ديگر نيست چه هر كه ناراضى باشد بآن همواره در تعب وزحمت سعى وطلب باشد چنانكه مكرّر مذكور شد .
7068
كفى بالرّضى غنى .
كافيست رضا بحسب توانگرى ، يعنى رضا وخشنودى بنصيب وبهرهء خود كافيست از براي توانگرى وبا وجود آن حاجت بتوانگرى ديگر نيست چه هر كه راضى وخشنود شد بآن فارغ مىشود از حاجتها وطلبها وآن حقيقت توانگريست چنانكه مكرّر مذكور شد .
7069
كفى بالمرء كيسا ان يغلب الهوى ويملك النّهى .
هامش
( 1 ) شارح ( ره ) كلمهء « السّخط » را فقط بفتح سين وخاء نوشته است در صورتي كه قرائت آن بضمّ سين وسكون خاء نيز درست است وهيچ اشارهء بآن وجه نفرموده است وسرّ آن اينست كه منظور أو آن بوده كه كلمه بيك وجه صحيح قرائت شود وآن نيز بعمل أو بوجود آمده است .