بس است تبذير إسراف ، يعنى بس است در اسراف بودن تبذير كردن كه اسرافيست ، يا اسرافى كه در آن باشد هر چند اسراف ديگر نشود ، و « تبذير » و « اسراف » هر دو بيك معنى مستعمل مىشود كه خرج كردن زيادة بر اندازه باشد وظاهر اينست كه در اينجا مراد به « تبذير » زيادة از ميانه روى خرج كردنست ، وبه « اسراف » أعمّ از آن واز صرف - كردن مال در آنچه سزاوار نباشد مثل حرامها وبعبث .
7026
كفى بالحلم وقارا .
بس است حلم وقار ، يعنى بس است در وقار داشتن آدمي حلم كه وقاريست يا وقارى كه از آن حاصل شود ، ومراد به « وقار » سنگينى واطمينان وآرام است ومراد اينست كه در آن كافيست حلم وبردبارى يعنى فروخوردن خشم واز جابر نيامدن بسبب آن وبا وجود آن حاجت بوقار ديگر نيست .
7027
كفى بالسّفه عارا .
بس است سفه عار يعنى بس است از براي عيب وعار سفه كه عاريست يا عار آن وبا وجود آن عيب وعار ديگر در كار نيست ، و « سفه » بمعنى نادانيست وكمي حلم يا بىحلمى وهر يك در اينجا مناسب است .
7028
كفى بالقرآن داعيا .
بس است قرآن خواننده يعنى بس است در خواندن مردم براه راست قرآن مجيد كه خواننده است مردم را بآن .
7029
كفى بالشّيب ناعيا .
بس است شيب يعنى موى سفيد يا پيرى خبر دهنده بمرگ ، يعنى در خبر دادن مردم بآن وآگاه كردن ايشان بآن كافيست شيب وحاجت نيست به خبر دهندهء ديگر ، آدمي اگر پيشتر غافل شده باشد البتة بايد كه بآن آگاه شود وتهيهء آن بگيرد .