باشد واز براي نفس خود بسيار بازخواست كننده باشد ونگذارد كه اخلال كند بفعل واجبي ويا ترك حرامى .
1987
الخوف سجن النّفس عن الذّنوب ورادعها عن المعاصي .
ترس يعنى ترس از خداى عزّ وجلّ زندان نفس است از گناهان يعنى زندانى است كه منع كند أو را از گناهان ، وباز گردانندهء آن است از معاصي ونافرمانيها .
1988
المال فتنة النّفس ونهب الرّزايا .
مال فتنهء نفس است وغارت مصيبتها يعنى نفس را بفتنهء دنيوي واخروى اندازد وبمصيبتها وحادثهها زود بغارت وتاراج رود .
1989
العفاف يصون النّفس وينزّهها عن الّدنايا .
پرهيزگارى نگاه مىدارد نفس را وپاك ميكند آن را از پستيها ، يعنى أموري كه باعث پستى مرتبهء اين كس گردد .
1990
التّقوى ظاهره شرف الدّنيا وباطنه شرف الآخرة .
تقوى يعنى ترس از خدا يا پرهيزگارى ظاهر وبيرون آن بلندى مرتبهء دنيا است ، وباطن واندرون آن بلندى مرتبهء آخرت است .
1991
الّشرف بالهمم العالية لا بالرّمم البالية .
شرف وبلندى مرتبه بهمّتهاى بلند است نه باستخوانهاى كهنه شده ، يعنى نه باين كه پدران وأجداد من چنين وچنان بودهاند .
1992
الحكمة شجرة تنبت في القلب وتثمر على اللّسان .
حكمت يعنى علم راست درست درختى است كه مىرويد در دل وميوه مىدهد بر زبان ، يعنى باعث اين مىشود كه هر چه گويد راست ودرست باشد وبزبان