قبول نكردند ، تا اينكه به من رسيد ، من به او جواب مثبت دادم با اينكه از همهء آنها كوچكتر بودم [ و چشمم از همه ضعيفتر و ساق پايم از همه باريكتر بود ] « 1 » . و بعد به من انعام داد . و به خاطر همين ، من وصى او هستم » « 2 » .
وحشت ابو جهل
( 1 ) 118 - امام صادق - عليه السّلام - مىفرمايد : عبد اللَّه بن اميّه به رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - گفت : من به تو ايمان نمىآورم مگر اينكه خدا و ملائكه را به ما نشان دهى يا خانهاى از طلا داشته باشى يا نردبانى باشد كه از آن به آسمان به روى .
اگر اينها را هم انجام بدهى ، معلوم نيست تو را تصديق بكنم يا نه ! حضرت از پيش آنها رفت و آنها مشغول صحبت شدند . ابو جهل گفت : فردا اگر او را در مسجد ببينم سنگ بزرگى را بر سرش مىاندازم ! فردا حضرت به مسجد آمد و نماز خواند . ابو جهل سنگى را برداشت . قريش نيز تماشا مىكردند . خواست كه سنگ را پرتاب كند ، لرزهاى بر اندامش افتاد . مردم گفتند : چه شد ؟ گفت :
اشخاصى را ديدم مثل كوه كه تمام بدنشان از آهن پوشيده بود و اگر حركت مىكردم مرا مىگرفتند .
پيشگويى رسول خدا ( ص ) در بارهء بيعتشكنى زبير
( 2 ) 119 - امام باقر - عليه السّلام - فرمود : روزى رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - ديد على - عليه السّلام - و زبير با هم صحبت مىكنند . به زبير فرمود : « به او چه مىگويى ؟ تو اولين كس از عرب هستى كه بيعت او را خواهى شكست » « 3 » .
هامش
( 1 ) كنايه از اين است كه سن على - عليه السّلام - از همهء آنها كمتر بوده و به او اعتنا نمىشده است .
( 2 ) مجمع البيان : 7 / 206 .
( 3 ) بحار : 18 / 116 ، حديث 22 .