رفتم و چيزى نيافتم و گرسنه خوابيدم .
باز هم حضرت فرمود : « برو به بازار ! » . روز ديگر نيز آمد باز هم پيامبر فرمود :
« برو به بازار ! » . او به بازار رفت و در آن هنگام كاروانى به بازار آمده بود و كالايى با خود آورده بود و به قيمت ناچيزى آن را فروخت . آن شخص هم از آن كالا چيزى خريد و پيش رسول خدا برگشت و باز هم گفت : چيزى نيافتم ! حضرت فرمود : « آيا از كاروان چيزى نخريدى ؟ » گفت : نه ! حضرت فرمود :
« تو در آنجا سهمى داشتى و به اندازهء يك دينار خريدى » .
مرد گفت : بلى .
حضرت فرمود : « چه چيز تو را به دروغ گفتن واداشت ؟ » .
مرد گفت : تو راست مىگويى و من براى اينكه تو را امتحان كنم كه آيا از كارهاى مردم خبر دارى يا نه ، دروغ گفتم .
حضرت فرمود : « راست گفتى ، هر كس عزّت نفس داشته باشد خدا او را غنى مىكند و هر كس در گدايى را به روى خود باز كند ، خداوند متعال هفتاد در فقر را به روى او باز مىكند كه كوچكترين آنها را چيزى نمىبندد » . و بعد از اين روز گدايى ديده نشد .
بعد حضرت فرمود : « صدقه بر شخص ثروتمند و كسى كه توانا و اعضايش سالم است و مىتواند بدون آن زندگى كند ، حلال نيست » « 1 » .
فرشتهء باران
( 1 ) 115 - امام باقر - عليه السّلام - فرمود : روزى رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - در مسجد نشسته بود ، كه ناگهان رنگش تغيير كرد ، برخاست و به وسط مسجد آمد مثل اينكه با كسى حرف مىزند ، كمى مكث نمود و برگشت .
مردم گفتند : يا رسول اللَّه ! امروز حالتى در شما ديديم كه قبل از آن نديده بوديم .
هامش
( 1 ) بحار : 18 / 114 ، حديث 20 .