( 1 ) 109 - هنگامى كه پيامبر از معراج برگشت در خانهء ام هاني ؛ دختر ابو طالب فرود آمد . و او را از واقعه آگاه كرد . ام هاني گفت : پدر و مادرم فدايت باد ! اگر به مردم بگويى ، تو را تكذيب مىكنند ! از طرف ديگر ، ابو طالب متوجه شد كه پيامبر نيست ، تمام بنى هاشم را مسلح كرد و گفت : برويد به مسجد الحرام ، هر وقت ديديد من وارد شدم و محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - با من نيست ، هر يك از شما ، گردن يكى از قريش را بزند ؛ چون بعد از محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - نه ما زندگى مىكنيم نه آنها .
ابو طالب به جستجوى پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - رفت و او را در خانهء ام هاني پيدا كرد . گفت : پسر برادرم ، بيا با من به مسجد الحرام برويم . وقتى كه كنار حجر اسماعيل رسيد شمشير خود را كشيد و به بنى هاشم نيز گفت : شمشيرهاى خود را بكشيد .
بعد رو كرد به قريش و گفت : اگر محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - را نمىديدم يكى از شما زنده نمىماند . از اين به بعد قريش خيال ترور حضرت پيامبر را از سرشان بيرون كردند . سپس پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - جريان معراج را به آنها گفت :
گفتند : بيت المقدس را براى ما توصيف كن .
فرمود : « شب داخل شدم » در اين هنگام جبرئيل گفت : آنجا نگاه كن و او نيز نگاه كرد ، بيت المقدس را ديد و آنچه را كه مىديد به مردم مىگفت . بعد خبر كاروانى را كه بين مكه و شام بود به آنها داد « 1 » .
قطعنامهء قريش
( 2 ) 110 - قريش جمع شدند و قطعنامهاى را امضا كردند و آن را در خانهء كعبه گذاشتند . و بعد به مادر ابو جهل دادند . و طبق آن بنى هاشم را از مكّه خارج كردند و به شعب ابى طالب رفتند . و در آنجا سه سال ماندند . حضرت ابو طالب و خديجه ،
هامش
( 1 ) بحار : 35 / 82 ، حديث 25 .